#همسفر_گریز_پارت_160
نفس از راهی فرار کرده بود و حالا پشت سرش آمده بود؛ با همان لبخند گرم.
گفت: چای می خواستم.
راهی صندلی را بیرون کشید.
- شما بفرمایید، من براتون میارم.
دو فنجان چای ریخت و روی میز گذاشت.
کنارش نشست و گفت: مگه از قدیم نگفتن دل به دل راه داره؟! پس چرا دل ِ من و تو راه نداره؟
نفس دوباره شک کرد که راهی چیزی فهمیده باشد.
دوباره لبخند آرامی زد.
- کی گفته نداره؟!
راهی مظلومانه گفت: یه راه باریک و کم جون...
- که داره بزرگ و بزرگتر میشه...
چشمهای راهی برق زد.
- پس انقدر از من فرار نکن.
نفس به حلقه اش نگاه کرد.
- اینکه می خوام بمونم تا با هم بریم فرودگاه، فراره؟!
راهی با شوق دست نفس را بلند کرد و ب*و*سید.
- فکر کردم نمی خوای بیای.
نفس در دل گفت " درست فکر کردی! اگر لاریسا زنگ نمی زد ، نمی خواستم بیام."
لبخند زد و به راهی نگاه کرد.
- می خوام بیام این پدرجان ِ شما رو ببینم که انقدر ازش تعریف می کنی.
خاتون با سینی فنجانهای خالی آمد و به هر دو لبخند زد.
راهی گفت: مامان، نفس امشب باهامون میاد فرودگاه.
خاتون گفت: چه خوب... مطمئنم پدرجان هم عاشق نفس میشه... هم رها، هم دختر عموهاش شیطون و بازیگوشن. اینه که وقتی تو رو ببینه حسابی به دلش می شینی...
رها از کنار در گفت: از چی حرف می زنین؟! انگار یه "رها" شنیدم!
خاتون گفت: پدرجانو میگم که چقدر از دست نوه هاش شاکیه!
رها کنار نفس ایستاد.
- قدیمیه دیگه! میگن دختر باید اول از همه آشپزی و خونه داری یاد بگیره، بعد بره سراغ هنرای دیگه. تازه اونم نه هر کاری! کارایی که مناسب دختر خانوما باشه.
نفس گفت: پس منم زیاد مقبول نمی شم! توی آشپزی و خونه داری سررشته ای ندارم!
خاتون اخم مهربانی کرد.
- یاد می گیری... مگه همه ی ما، آشپز بودیم که ازدواج کردیم؟! انقدر باید به راهی غذای شور و بی نمک و سوخته و نپخته بدی تا یاد بگیری!
راهی گفت: من شکمو نیستم. غذاهاتم هر چقدر شور و سوخته باشه دوست دارم!
رها گفت: از اتاقتم که معلومه خونه ت تمیز و منظم میشه. باز من بگم بلد نیستم، یه چیزی.
romangram.com | @romangram_com