#همسفر_گریز_پارت_159


* آهنگ خوشبختی، احسان جان ِ خواجه امیری

توش ویولن سل خوشگلی داره...

*****

آرتین جمعه شب می رفت.





کلاریس از وقتی فهمیده بود تصمیم آرتین برای رفتن جدی ست، دیگر نه گریه کرده بود، نه مخالفت. پسرش را خوب می شناخت و می دانست اگر راضی به رفتن شده، حتمن توان ِ ماندن را ندارد.

پنج شنبه، همگی مهمان خانواده ی راهی بودند.

عصرکه لوسینه آمده بود، لاریسا هم همراهش بود. به اتاق آرتین رفته بود وصدای گریه اش بیرون آمده بود.

لوسینه و آرمن و کلاریس به هم نگاه کرده بودند و وقتی لاریسا آمده بود، هیچ کدام به رویش نیاورده بودند.

لاریسا زیاد نماند ولی لوسینه همراهشان به خانه ی راهی رفت.

نفس می خواست ساعتهای باقی مانده را کنار آرتین باشد. خوب نگاهش کند و صبر کند تا شاید آرتین هم سرش را برگرداند و ببیندش.

آن شب، مثل دفعات قبل، ساز و آوازی در کار نبود.

پدر ِ آقای سزاوار قرار بود نیمه شب به ایران برگردد. آقای سزاوار از عشق و علاقه ی "پدرجان" به راهی گفت و اینکه برادر ِ بزرگش در پاریس دو دختر دارد و راهی تنها نوه ی پسری ِ پدرجان است و برای همین از شنیدن خبر نامزدی راهی چقدر خوشحال شده و از پسرش قول گرفته خیلی زود عروسشان را به دیدنش ببرد.

راهی آرام گفت: امشب میای فرودگاه؟

نفس از تعریفها و عکسهای بقیه، پدرجان را تا حدودی شناخته بود و مشتاق بود او را ببیند ولی نه آن شب که آخرین شب ِ بودن ِ آرتین بود.

راهی لبخند زد.

- بر خلاف ِ عکسهاش، خیلی مهربون و خونگرمه... اگر دوست داری بیای، با خاله شکوفه صحبت کنم شب بمونی، بعد با هم بریم فرودگاه.

تردید نفس را که دید، گفت: فکراتو بکن، اگر خواستی بیای، فردا با هم بر می گردیم خونه تون... هم تمام روز ِ تعطیل، پیش نامزدم هستم، هم شب می ریم فرودگاه بدرقه ی آرتین.

نفس سر تکان داد.

آقای سزاوار و آرتین، درباره ی ارمنستان صحبت می کردند و بقیه گوش می دادند.

نفس به آرتین نگاه کرد و فکر کرد خانه و استودیو بدون آرتین چقدر ساکت و بی روح می شود.

تصور اینکه وقتی از تاریکخانه اش با گردن ِ خسته بیرون بیاید و آرتین را، هر چند مثل چند ماه گذشته، سرد، نبیند، غصه دارش کرد.

اینکه صدای سازش را با آن سوز بم خاص نشنود، صدای آرام بخشش را با ته لهجه ی ارمنی نشنود، برایش سخت بود.

نه! نمی خواست حضورش را هم در آن خانه از دست بدهد؛ هر چند پایین باشد و نبیندش. پدربزرگ ِ راهی تازه داشت می آمد و فرصت برای دیدنش زیاد بود.

موبایل آرتین که زنگ زد، نفس به خودش آمد.

آرتین به ارمنی سلام کرد و گفت: چرا نموندی؟... نه... خونه نیستم... تو بیا... خب بیا، میریم پایین... بیدار شدی بیا. تا فردا.

نه تنها نفس، بقیه هم فهمیدند لاریسا بود.

فکر کرد " دوباره می خواد بیاد بچسبه به آرتین."

سرش را گرداند. راهی بدون حرکت نگاهش می کرد. هول کرد.

" حتمن حواسم به آرتین بوده، از قیافه م متوجه شده... راهی خیلی باهوشه..."

لبخند آرامی زد تا بر خودش مسلط شود. راهی هم با لبخند جوابش را داد.

بلند شد و به آشپزخانه رفت.

راهی از پشت سرش گفت: هر چی می خواستین، کافی بود دستور بدین.

romangram.com | @romangram_com