#همسفر_گریز_پارت_158


تازگی سیگار کشیدن ِ آرتین را دیده بود.

آرتین بخاری را زیاد کرد؛ کمی شیشه را پایین داد و آرام گفت: مامان بیشتر از همه، به خاله شکوفه وابسته س.

نفس هم آرام گفت: مامانت پسرشو می خواد نه کس دیگه رو.

آرتین برای تمام کردن ِ صحبت، دست برد ضبط ماشین را روشن کرد.





" می خواستم بِت بگم چقد پریشونم

دیدم خودخواهیه، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری، از چشمات معلومه

یکی اونجاس، شبیه ِ من، یه دیوونه

که بیشتر از خودم، قدرتو می دونه

چیکار کردی که با قلبم

به خاطر ِ تو بی رحمم

تو می خندی، چه شیرینه!

گذشتن... تازه می فهمم"





پک ِ محکمی به سیگار زد و با اخم، به روبه رو خیره شد.





تو رو می خوام، تموم ِزندگیم اینه"

دارم میرم، ته ِ دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتا صدای من

تو خوشبختی، همین بسه برای من.."*





نفس هم با نارضایتی به نیمرخش خیره بود؛ به لبهایش که روی هم می فشرد و دود غلیظی که با حرص، به سمت ِ پنجره فوت می کرد.

آرام گفت: نمی فهممت آرتین...

آرتین گذرا نگاهش کرد و صدای بی روحش در آهنگ گم شد.

- چیز مهمی برای فهمیدن نیست... فکرتو بیخود مشغول نکن.

**

romangram.com | @romangram_com