#همسفر_گریز_پارت_157


نگاه کرد به نیمرخ ِ بی احساس آرتین.

- نه.

آرتین همانطور که به رو به رو نگاه می کرد گفت: کمربندتو نبستی.

گفت "یادم رفت" و سعی کرد آرام باشد.

صدای موبایل بلند شد.

به گوشی نگاه کرد.

اس ام اس رسیده بود.

" خواستم اولین نفر باشم که به نامزد ِ راس راسَکیم پیغام میده!"

آرتین گفت: راهی پسر خیلی خوبیه.

دوباره نگاهش کرد.

- همه همینو میگن.

آرتین گفت: تو رو هم خیلی دوست داره.

ساکت، فقط نگاهش کرد.

می خواست با آرتین صحبت کند. مثل قدیم؛ راحت و صمیمی.

فکر کرد " خدایا! انقدر که دلم می خواد با آرتین چند کلمه حرف بزنم، برای راهی مشتاق نیستم... اگر این گ*ن*ا*هه، منو ببخش!"

آرتین گفت: امتحانا چطورن؟

کوتاه جواب داد: خوب...

و برای اینکه از احساس گ*ن*ا*هش کم کند، برای راهی نوشت " اولین پیغام به نامزد راس راسکی! ممنونم."

موبایل را در کیفش گذاشت و حس کرد نمی تواند این فرصت کوتاه را از دست بدهد.

مردد گفت: آرتین... احساس می کنم ازم دلخوری... باهام قهری...

آرتین با لبخند نگاهش کرد. هرچند لبخندش شباهتی به گذشته نداشت ولی نفس، حقیقی بودنش را فهمید.

- کی گفته دلخورم یا قهرم؟!

نفس ِ بلندی کشید و ادامه داد: آره... قهرم ولی با خودم...

دلگرم از لبخند آرتین گفت: برای چی می خوای بری؟!

آرتین خیره به رو به رو اخم کرد.

- می خوام از عذابی که دارم می کشم فرار کنم.

صدای پسرها را که با آرتین صحبت می کردند، شنیده بود و می دانست اگر بپرسد " پس مامانت چی؟" می گوید " باید کنار بیاد".

گفت: تو اینجا موقعیت خوبی داری... چرا می خوای از دست بدیش؟!

آرتین آرام گفت: وقتی داری هر روز و هر ساعت شکنجه می شی، موقعیت مفهومی نداره.

خواست احساسات آرتین را تحریک کند.

- مامانت سه روزه دائم پیش مامانم گریه می کنه... خیلی شکننده شده...

آرتین کلافه گفت: می دونم... نمی خوام برای همیشه تنهاش بذارم که؟ تا وقتی آرمن ازدواج نکرده کنارشه. بعدش هم یا می برمش پیش خودم، یا بر می گردم همینجا پیشش... نفس، تو دیگه مثل بقیه نباش... یه کم درکم کن...

ساکت شد.

از داشبورد، پاکت سیگاری درآورد و یکی آتش زد.

romangram.com | @romangram_com