#همسفر_گریز_پارت_155
آرمن آرام گفت: همیشه تو خوب و بد رو به ما گفتی. حالا ما باید بهت بگیم؟
بلند شد و کلافه گفت: در و دیوار ِ اینجا داره منو خفه می کنه...
سریع به چشمهای نمدارش دست کشید و پشت به آنها، کنار در ایستاد.
چند لحظه همه ساکت بودند.
نوید گفت: شروع نکنیم؟!
راهی گفت: چرا... اول تمرین می کنیم؟
در تاریکخانه باز شد.
راهی ایستاد.
- الان میام.
کنار در گفت: سلام خانوم!
نفس با عجله عکسها را جا به جا می کرد.
- سلام... خوبی؟
راهی سرش را داخل برد و آرام و با شیطنت گفت: شما رو که دیدم، مگه میشه بد باشم؟!
نفس لبخند زد.
- می خواین ضبط کنین؟
راهی گفت: اگه شما اجازه بدین، بله! چرا انقدر عجله داری؟
نفس گفت: امتحانم داره دیر می شه... عکسهام آماده نبود.
و عکسها را به راهی داد.
- اینا رو میذاری توی پاکت؟
خودش بیرون آمد و پالتو و مقنعه اش را پوشید.
راهی گفت: با ماشین می ری زود می رسی. عجله نکن.
نوید گفت: برو بالا سوئیچو بردار.
راهی گفت: با ماشین من برو... من حالا حالاها اینجا کار دارم.
- با ماشین هیچکدوم نمیرم! قراره رها بعد از امتحان بیاد دنبالم.
آرتین آرام گفت: من دارم میرم بیرون؛ اگر می خوای می رسمونمت.
نفس صدای قلبش را می شنید. حرفی نزد.
راهی پاکت را به دستش داد و با لبخند گفت: نمی ری بالا؟
نفس سر تکان داد.
- کیفم بالاس.
راهی گفت: عروسکت روی تخت کارت داره!
نفس با ابروی بالا رفته نگاهش کرد.
- یعنی چی؟!
- نمی دونم! برو ببین چیکار داره... زود باش! دیرت میشه!
نفس سریع بالا رفت.
romangram.com | @romangram_com