#همسفر_گریز_پارت_154


راهی لبخند زد.

- نفس توی سیاه ترین غار ها هم که بره، غار، قصر می شه... یه سلام به خاله شکوفه و خاله کلاریس بکنم و بیام.

نوید ادایی در آورد و به نایلونی که در دست راهی بود اشاره کرد.

- اَه... بس کن این لوس بازی ها رو... زود بیا...

آرتین غرق در آهنگ، می نواخت.

نوید و آرمن، سیمهای گیتار را عوض می کردند.

راهی چند دقیقه بعد برگشت.

سرحال سلام کرد و کنار بخاری ایستاد.

آرمن گفت: تو چرا سردت شده؟!

راهی گفت: فکر کنم منم از گوشت و پوست و استخونم! بیرون سرده ها!

آرمن گفت: تو که عاشقی؟ حرارت ِ عشق باید گرمت کنه.

نوید گفت: نه که تو نیستی؟!

آرتین به راهی نگاه کرد.

راهی لبخند زد.





شب سال نو، وقتی خداحافظی می کردند، راهی از آرتین تشکر کرده بود.

آرتین گیج گفته بود " برای چی؟"

راهی گفته بود " برای کمکت... اینکه نفسو راضی کردی."

آرتین لبخند بی جانی زده بود " من کاری نکردم... باور کن!... نفس خودش خواست."





نشست.

- چی شد؟ باهاش حرف زدی؟

آرتین، آرشه را از سیمها جدا کرد.

- آره... سه روزه قهر کرده.

آرمن به ارمنی گفت: تو دیوونه شدی؛ داری مامانم دیوونه می کنی.

آرتین بی حوصله گفت: اگه بمونم همه رو دیوونه می کنم.

نوید گفت: بذار یه مدت بگذره؛ خاله کلاریس به این شرایط عادت کنه؛ بعد برو.

ساز را کنار گذاشت.

- اگه بمونم، به موندنم عادت می کنه.

آرمن گفت: نمی فهمی چطور داری عذابش میدی.

به موهایش چنگ زد.

- چرا هیچ کدوم عذاب کشیدن ِ منو نمی بینید؟... زیاد نیست... فقط تا وقتی تو ازدواج کنی...

romangram.com | @romangram_com