#همسفر_گریز_پارت_153


- اختیار دارید.

آقای سزاوار دوباره لبخند زد.

- حالا که منو به جای پدر خدابیامرز نفس دونستید، من جای پدر عروس میگم؛ سی درصد از سهام شرکت و هر تعداد سکه که شما دستور بدین، مهریه ش باشه. البته جدا از دل ِ راهی که پیشکش کرده! آقا داماد هم باید همه ی تلاششو بکنه تا یه زندگی در شان دخترمون برش آماده کنه... عروس خانوم؟ شرط دیگه ای نداری؟!

راهی گفت: ببخشید... تحصیل و کارشونم بفرمایید.

آقای سزاوار سر تکان داد.

- خودتون بفرمایید!

راهی خیره به بشقابش گفت: درباره ی تحصیل و کار، آزاده هر طور دوست داره تصمیم بگیره.

نفس به راهی لبخند آرامی زد.

آقای سزاوار گفت: حرف دیگه ای نمونده؟... نفس جان؟

نفس به بقیه نگاه کرد.

با این رضایت، باز هم از آرتین دورتر می شد.

چشمهای خالی و سرد آرتین را که دید، بدون مکث به آقای سزاوار لبخند زد.

آقای سزاوار گفت: مبارک باشه.

خاتون از سر میز بلند شد، سراغ کیفش رفت.

جعبه ی جواهری را به راهی داد و دوباره نشست.

کلاریس گفت: من دیروز به خاتون گفتم امشب در این باره صحبت می کنم. آمادگی داشته باشه... مبارکتون باشه.

راهی حلقه ی آشنا را از جعبه خارج کرد و آرام گفت: اجازه می دین؟

شکوفه گفت: به سلامتی... مبارکه.

راهی به طرف دیگر میز رفت و کنار نفس ایستاد.

نفس بلند شد و دوباره به آرتین نگاه کرد که داشت با چنگالش و تکه ای کاهو بازی می کرد. دستش را بالا آورد و به حلقه که میان انگشتش نشست، نگاه کرد.

کلاریس شروع کرد به دست زدن و بقیه همراهیش کردند.

به راهی نگاه کرد که لبخند می زد و چشمهایش برق شادی داشت.

راهی آرام گفت: بخند!

لبخند آرامی زد و در آ*غ*و*ش رها رفت که بلند شده بود.

آرتین مثل بقیه، راهی را ب*و*سید و با لبخندی بی روح به هر دو تبریک گفت.

رها روی صندلی راهی نشست و گفت: حالا دیگه پیش نامزدت بشین!

آقای سزاوار به هر دو نگاه کرد و گفت: ایشالا از حالا به بعد، فقط شادی باشه و اتفاقات خوب... غم از این جمع بره و دیگه برنگرده.

کلاریس آهی کشید و گفت: آمین...

***

راهی یکراست بالا رفت.

نوید از میان پله ها صدایش زد.

راهی ایستاد و خم شد.

- سلام... الان میام.

نوید با شیطنت گفت: توی غارشه!

romangram.com | @romangram_com