#همسفر_گریز_پارت_152
آرتین فقط در مقابل او کوتاه می آمد.
کلاریس هم دلش به لاریسا خوش بود که بتواند آرتین را تغییر بدهد.
نفس بیرون رفتن ها و حرف زدنهای طولانی و آموزشهای طولانی ِ آرتین و لاریسا را تماشا می کرد و مطمئن شده بود لاریسا هنوز خصمانه نگاهش می کند.
نفرتی متقابل میان نگاههای هر دو بود که نفس می دانست لاریسا هم حسش کرده.
وقتهایی به تاریکخانه اش می رفت که آرتین آنجا نبود یا اگر بود، بقیه هم بودند.
هم از دوری کردنهای آرتین، غصه می خورد، هم تحمل حضور همیشگی ِ لاریسا را نداشت و هم قول ازدواجی که به راهی داده بود، باعث میشد سعی کند دور ِ آرتین واحساسش حصار بکشد.
اوایل، یکی دو بار، وقتی آرتین تنها بود، سراغش رفته بود و سر صحبت را باز کرده بود ولی آرتین با همان نگاه سرد و شیشه ای، ساکت گوش داده بود و در نهایت گفته بود: این میون، خیلی چیزا با مرگ بابام، از بین رفته... شاید به چشم نیاد... مثل آرامش من.
نفس با امیدواری گفته بود: آرتین... تو خودت باید تلاش کنی آرامشتو دوباره به دست بیاری... مثل خاله کلاریس و آرمن...
آرتین گریه کرده بود.
- همونطور که نمی تونم بابامو برگردونم، نمی تونم آرامشم برگردونم...
نفس هم گریه کرده بود.
- آخه تا کِی؟!
آرتین آرام میان گریه گفته بود: تا وقتی مجبورم نفس بکشم.
***
* ارامنه، وقتی عضوی از خانواده رو از دست میدن، اون سال درخت کریسمس توی خونه شون نمیذارن.
مثل خیلی از ایرانی ها که وقتی عزادار هستن، سفره ی هفت سین نمی چینن؛ یا آجیل عید نمی گیرن.
شب ژانویه، وقتی همه دور هم جمع شدند، کلاریس بی مقدمه، سر میز شام گفت: قبل از اینکه ادیک از دنیا بره، قرار بود درباره ی راهی و نفس صحبت کنین... من دوست ندارم به خاطر ادیک دست نگه دارید... ادیک هم به اندازه ی من، هردوشونو دوست داشت. دیگه صبر نکنید.
آقای سزاوار اولین کسی بود که حرف زد.
- مادام! ما که غریبه نیستیم؟ این دو نفر، انتخابشونو کردن و دیر و زود شدن ِ حرفا، چیزی رو عوض نمی کنه... درسته رسمن صحبتی نشد، ولی حالا که نوید و خانوم لواسانی هم رضایت دادن، ما نفس رو دختر خودمون می دونیم... ما همه یه خانواده ایم و غم و شادی مون هم با همه.
نفس احساس کرد فلج شده.
کلاریس لبخند زد.
- حالا که یه خانواده ایم، بهتره همین امشب، با سال نو و شادی ِ راهی و نفس، غم مونو کم کنیم...
نوید گفت: خاله کلاریس، آقای مهندس درست می گن... ما همه یه خانواده ایم... چند ماهی دیرتر بشه هم، چیزی عوض نمی شه.
کلاریس با پافشاری گفت: اگر آرتین و آرمن هم بودن، همین کارو می کردم... من که نگفتم همین حالا عروسی راه بندازین؟ میگم صحبتها رو بکنین، همه چیز علنی بشه. این بچه ها تکلیفشونو بدونن. بعد هر چقدر خواستید صبر کنید تا عروسی.
آقای سزاوار سر تکان داد و لبخند زد.
- چشم مادام... ولی صحبتی نیست!... ما می خوایم نفس خانوم عروسمون بشه، هر شرط و قرار و اما و اگری هم باشه، به دیده منت!... بفرمایید؛ ما اطاعت می کنیم.
شکوفه هم لبخند زد.
- مهم اخلاق و شخصیت راهیه که خیالمون راحته. خانواده ی خوب و فهمیده و دوستی مون هم که جای شرط و شروطی نذاشته. خودشون هم که راضین... شما جای پدر ِ نفس. هرطور صلاح می دونید، ما خیالمون راحته.
آقای سزاوار گفت: نوید خان شما هم اجازه می دین؟
نوید سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com