#همسفر_گریز_پارت_151


پیاده شد و مردد گفت: جالبه که هر وقت بهت احتیاج هست، سر می رسی!

راهی سرحال گفت: احیانن با سوپرمن نسبتی دارم!... برو تو سرما نخوری؟

نفس در را باز کرد و دست تکان داد و وارد شد.

حیاط را که دید، دوباره احساس بدبختی و تنهایی کرد. بدون اینکه به پایین نگاه کند، با اخم از پله ها بالا رفت و زمزمه کرد " دختره ی موش مرده ی دزد!"

***





جای خالی ادیک، همه را آزار می داد ولی کسی حرفی نمی زد.

فقط کلاریس، با هر حرفی، بغضش می ترکید و دلش هوای ادیک را می کرد.

حالا، بدون فکر دیگری، کلاریس و شکوفه بیشتر وقت خود را با هم می گذراندند و بی اینکه به زبان بیاورند، با هم همدردی می کردند.

کلاریس، خودش به خودش دلداری می داد؛

میان قهوه خوردن، یاد ادیک که می افتاد و غصه دار می شد، بدون مقدمه می گفت: شکوفه، تو بیشتر از من سختی کشیدی...

شکوفه بدون حرف، نگاهش می کرد.

کلاریس فنجانش را روی میز می گذاشت.

- تو خیلی جوونتر از من بودی که شوهرتو از دست دادی...

یا می گفت: تو باید کار می کردی؛ بچه هاتو بزرگ می کردی... من این نگرانی ها رو نداشتم...

شکوفه دستش را روی دست کلاریس می گذاشت یا شانه اش را می فشرد.

- در عوض از وقتی اومدیم پیش شما، انقدر کمکم کردین و بهم روحیه دادین که تونستم همه چیزو تحمل کنم... من که جز شما کسی رو نداشتم این همه سال؟

خاتون اگر بود، ساکت گوش می کرد یا می گفت: دوست و همسایه ی خوب، از خواهر و برادر هم برای آدم بهتر و دلسوزتره.

***

آن سال، خانه مثل سالهای گذشته، حال و هوای سال نو و ژانویه و کریسمس را نداشت.

از درخت و حلقه های کاج سبز کلاریس خبری نبود. *

سه ماه از مرگ ادیک می گذشت.

آرمن زودتر از کلاریس و آرتین به زندگی عادی برگشت. لوسینه و لاریسا دائم در رفت و آمد بودند و ماریا بیشتر از دیگر دوستهای دوره ای کلاریس به آنجا می آمد و عادت کرده بود همیشه شکوفه را کنار کلاریس ببیند.

خاتون سومین عضو گروه سه نفره شان بود که کلاریس و شکوفه را مجبور می کرد به خانه اش بروند.

شکوفه، نه برای ادای دین، بلکه از روی همدردی، کلاریس را تنها نمی گذاشت. او را برای خریدهای روزانه بیرون می کشید و به حرف می گرفت.

کلاریس هم کم کم داشت به ندیدن و نبودن ادیک عادت می کرد. هرچند کمتر پیش می آمد بخندد ولی با شرایط ِ تازه کنار آمده بود.

فقط آرتین مثل روزها و هفته های اول، هنوز افسرده و ساکت بود.

آن ترم را از دانشگاه مرخصی گرفته بود و شاگردهایش را به همکاران و نوید و آرمن سپرده بود.

راهی و لاریسا تنها کسانی بودند که با اصرار، هنوز آموزش را ادامه می دادند.

چند ساعت از روز را از خانه بیرون می رفت. وقتی هم بر می گشت، کم حرف و در خود فرو رفته، با سازهایش سرگرم می شد.

آرمن و نوید و راهی دورش را می گرفتند.

همراهشان می نواخت ولی همه می دانستند روحش آنجا نیست.

لاریسا با اصرار و التماس خواسته هایش را عملی می کرد.

romangram.com | @romangram_com