#همسفر_گریز_پارت_150
با حرص گفت: من کاری نداشتم. آرتین نشسته بود. رفتم پیشش. اصلن حالش خوب نبود. بهش گفتم باید محکم باشه... آرتین گریه می کرد. لاریسا اومد بیخودی داد زد چی از جون آرتین می خوای؟ راحتش بذار... من فقط می خواستم آرتینو دلداری بدم. تقصیری نداشتم... ازش بدم میاد...
راهی چند لحظه ساکت ماند تا نفس آرام شود.
- تو کار بدی نکردی... خواستی به آرتین کمک کنی... ولی لاریسا که نمی دونسته؟...آرتینو دوست داره؛ نگرانشه... نباید جدی بگیری... ناراحتی آرتینو که دیده، ناراحت شده... اصلن نباید اهمیت بدی... شاید هرکس ديگه هم توی شرایط ِ اون، همین برخوردو داشت.
نفس از درون ِ خودش خبر داشت. فقط ناراحت ِ حرف ِ لاریسا نبود. از این هم غصه دار بود که آرتین آنطور روحیه اش را باخته؛ به جای خودش، کس دیگری کنار آرتین از او حمایت می کند و اینکه آرتین، مثل همیشه با نگاهش و رفتارش او را از بقیه جدا نکرده. اینکه عشقش او را ندیده گرفته.
آهی کشید و خواست راهی و خودش را از این قضیه دور کند؛ اگر می توانست.
- تو اینجا چیکار می کنی؟!
راهی دستش را روی فرمان گذاشت و خیالش راحت شد که نفس آرام گرفته.
- دیدم هوا سرده، تو هم تا این موقع کلاس داری،...
چشمهایش برق زد.
- دلم هم تنگ شده... رفتم دم ِ دانشگاه دنبالت. هر چی منتظر شدم نیومدی. منم نگران شدم، اومدم اینجا.
نفس گفت: کلاس آخرمو نرفتم. حوصله نداشتم... پیاده اومدم...
راهی با شیطنت گفت: همیشه وقتی کسی سرت داد بزنه، می ذاری از خونه می ری؟!
متوجه منظور راهی نشد.
- چطور؟!
راهی لبخند زد.
- می خوام خودمو آماده کنم! وقتی دوتا کرم گنده، توی یه پیله ی تنگ زندگی کنن، بالاخره ناراحتی و دلخوری هم پیش میاد.
نفس اخم آرامی کرد.
- من از مردی که زورشو با داد و فریاد نشون بده خوشم نمیاد.
لبخند راهی پررنگ تر شد.
- از چه مردی خوشت میاد؟!
نفس آرامتر گفت: آروم و منطقی و مهربون... که برای زنش ارزش قائل باشه...
و فکر کرد " مثل آرتین".
راهی خندید.
- پس خیالم راحت باشه که از من خوشت میاد! تازه من غیر از اینایی که گفتی، یه خصوصیت دیگه هم دارم!
منتظر نگاهش کرد.
راهی ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت.
- نمیگم!... خودت پیداش می کنی... حالا تا خاله شکوفه نگران نشده برو خونه.
- تو نمیای؟!
- نه... می ترسم هنوز هیچی نشده، از قبول کردن ِ من پشیمون بشن!... بعدن میام.
سریع گفت: این حرفا چیه؟! هردوشون دوستت دارن. خوشحال میشن بیای.
راهی دوباره لبخند زد.
- منم هرسه تا شونو دوست دارم ولی الان درست نیست؛ برو به سلامت.
نفس سر تکان داد.
- سلام برسون.
romangram.com | @romangram_com