#همسفر_گریز_پارت_149


نفس گریه فراموشش شد.

با ناباوری زمزمه کرد: من کاری نکردم...

لاریسا با همان لحن گفت: راحتش بذار... نمی بینی حالش خوب نیست؟!

نفس بلند شد. به آرتین که سرش نزدیک زانوهایش بود، نگاه کرد. هیچ کدام، آدمهایی که نفس می شناخت نبودند. نه آرتین، نه لاریسا. به بند کیفش چنگ زد و از در بیرون رفت.

وسط حیاط ایستاد. حوصله ی هیچ کس را نداشت؛ حتا شکوفه را.

از نرفتن سر کلاس آخر پشیمان شد.

صدای لاریسا مثل ناقوس درسرش می پیچید.

لاریسا، دختری که تازه از راه رسیده بود، بر سر ِ نفس که سالها با آرتین زندگی کرده بود، داد کشیده بود. آن هم به خاطر ِ کاری که نکرده بود.

با بغض از در خارج شد. به هوای سرد و تاریک اهمیت نداد. فقط از حرص و بغض می لرزید.

- نفس؟!

با اینکه می دانست محال است، اما باز فکر کرد آرتین صدایش می زند.

راهی از ماشین پیاده شد.

- چیزی شده؟ کجا داری میری؟!

نفس سر تکان داد و اشکش در آمد.

راهی نگران گفت: نفس... داری گریه می کنی؟!

نفس نمی خواست گریه کند. نمی خواست به راهی بگوید آرتین بی توجه به او، دیوانه شده. نمی خواست راهی از احساسش چیزی بفهمد.

راهی بازویش را گرفت و گفت: آروم باش ببینم چی شده؟ مگه قرار نبود دیگه خودتو اذیت نکنی؟!

به چانه ی لرزان نفس نگاه کرد و نگرانتر گفت: بگو چه خبر شده؟!

نفس با گریه گفت: من فقط حالشو پرسیدم و گفتم قوی باش... اون... اومد سرم داد زد راحتش بذار...

راهی کمی خیالش راحت تر شد. نفس را طرف ماشین برد.

- هیش... آروم باش... بیا بشین توی ماشین، درست بگو کی داد زد؟

در را برایش گشود. وقتی خودش هم نشست، بخاری ماشین را روشن کرد و به طرف نفس چرخید.

- کِی اومدی؟

- تازه رسیدم.

راهی یک دستمال به نفس داد.

- پس چرا داشتی می رفتی؟

نفس اشکهایش را پاک کرد.

- نمی خواستم کسی رو ببینم... از لاریسا متنفرم...

راهی لبخند محوی زد.

- لاریسا؟! از اون بیچاره چرا متنفری؟

چشمهای نفس در تاریکی برق می زد.

- اون بیچاره بیخود سرم داد زد...

راهی تعجب کرد.

- لاریسا؟!... با لاریسا دعوا کردی؟!

romangram.com | @romangram_com