#همسفر_گریز_پارت_148






وارد حیاط که شد، لاریسا داشت بالا می رفت و لوسینه در بالکن بود.

آرام جلو رفت و از پنجره، پایین را نگاه کرد.

آرتین تنها نشسته بود.

قلبش به تپش افتاد.

تردید را کنار گذاشت و پایین رفت. شوقش را پنهان کرد و در را بست.

آرتین، سرش را بلند کرد و نفس را که دید، نگاه ماتش، رنگ تعجب گرفت.

سلام کرد و با مکث نشست.

آرتین بدون جواب، به نفس خیره ماند.

نفس به ریشهای چند روزه اش نگاه کرد و گفت: خوبی؟

آرتین بدون حواس، سر تکان داد و نفس به چشمهای بی روح و شیشه ای او نگاه کرد که برایش غریبه بودند.

اصلن خود آرتین غریبه شده بود.

درست مثل ِ چشمهای باز ادیک که خالی بود، آرتین هم بی هیچ رنگی از زندگی، فقط نگاه می کرد.

احساس سرما کرد؛ آرام گفت: هنوزم می خوای تنهات بذارم؟

آرتین گیج گفت: ها؟... نه... بمون... نمی دونم... هر طور راحتی.

نفس فکر کرد باید کمکش کند. آرتین حال روحی خوبی نداشت. تا به حال آنطور او را ندیده بود چون تا به حال ادیک زنده بود. تا به حال پدر آرتین نمرده بود تا او را اینطور ببیند.

گفت: می دونم خیلی غصه داری... من کاملن درکت می کنم. ولی باید شرایطو پذیرفت... باید قوی باشی.

آرتین با همان نگاه شیشه ای گفت: اگر قوی نبودم، زنده نمی موندم... همون لحظه که تن ِ بی جون ِ پدرمو می دیدم، می مردم...

نفس فکر کرد چطور هیچوقت متوجه ِ اینهمه علاقه ی آرتین به ادیک نشده؟

آرتین خم شد و با دو دست، سرش را گرفت.

نگران بلند شد و کنارش نشست.

آرتین آرام خودش را به جلو و عقب تاب می داد.

نفس شانه هایش را گرفت.

- آرتین... خودتو کنترل کن... به خدا حالتو می فهمم...

آرتین، ارمنی گفت: نمی فهمی... هیچ کس نمی فهمه... خدایا...

نفس به گریه افتاد.

- آرتین... تو داری خودتو از بین می بری... تو رو خدا یه کم آروم باش... تو باید الان تکیه گاه خاله کلاریس باشی...

آرتین و*ح*ش*یانه سرش را فشرد و بغضش شکست.

- من نمی خوام هیچی باشم... هیچی... فقط می خوام خلاص بشم...

نفس ماتش برد.

کسی که کنارش مچاله شده، هق هق می کرد و انقدر ناامید بود، آرتین ِ همیشه اش نبود. هیچ چیزش شبیه آرتین ِ مهربان و محکم و آرام نبود.

در باز شد و لاریسا به محض ورودش، نگران و با اخم گفت: آرتین!... دوباره که عصبی شدی؟

طرف دیگر آرتین نشست و طوری که از لاریسای آرام و ساکت ِ همیشه بعید بود، با پرخاش، به نفس گفت: چی از جونش می خوای؟!

romangram.com | @romangram_com