#همسفر_گریز_پارت_147
- چای درست کنم.
راهی کتری را از دستش گرفت.
- برای کی؟... کسی چای نمی خوره.
رها پشت پنجره ایستاده بود. گفت: چه هوای دلگیری...
نفس ساکت نشست.
راهی شانه اش را به دیوار تکیه داد و گفت: بچه ها خونه نیستن؟
نفس بیشتر هوایی ِ دیدن آرتین شد.
گفت: من حالم خوبه... بریم پایین؟
رها گفت: اگه بازم اعصابت به هم بریزه، به خدا برمی دارم دو هفته می برمت خونه مون.
- خوبم... چیزیم نیست.
راهی آرام گفت: پس چرا رنگت پریده؟
لبخند بیخودی تحویلش داد و بلند شد.
نمی خواست بگوید دلهره ی دیدن آرتین را دارد.
شکوفه در را باز کرد و نفس را در آ*غ*و*ش گرفت.
- خوبی عزیزم؟ بهتر شدی؟
نفس سر تکان داد و به مبلی که ادیک، بی جان روی آن افتاده بود، نگاه نکرد.
کلاریس، بی حال و افسرده نگاهشان کرد و جواب سلامشان را داد.
آرمن با شنیدن صدا،از اتاق بیرون آمد و کنار راهی نشست.
نفس، منتظر آمدن آرتین بود که لوسینه از آشپزخانه خارج شد.
راهی آرام از آرمن، حال آرتین را پرسید.
نفس مضطرب نگاهشان کرد.
آرمن هم آرام گفت: رفته قبرستان... از صبح همکارا و شاگرداش می اومدن و می رفتن...
لوسینه پرسید: قهوه بیارم یا چای؟
راهی گفت: ممنون... چیزی نمی خوریم... زحمت نکشید.
آرمن سکوت را شکست.
- بهتری نفس؟
نفس سر تکان داد.
شکوفه به خاطر زحمتهای نفس تشکر کرد.
خاتون گفت: مگه نفس غریبه س؟ اونجا هم خونه ی خودشه.
کلاریس بی صدا و مظلومانه گریه می کرد و دستمال را تند تند به چشمهایش می کشید.
نفس یاد آخرین خنده های کلاریس افتاد، وقتی داشت برای آوردن شیرینی پایین می رفت... تلاش کرد بغضش را فرو دهد.
نفس بلندی کشید و گفت: نوید کجاس؟
آرمن گفت: آموزشگاه... کلاسها رو بیشتر از این نمی شد کنسل کرد. جای منم رفته... تو هم دانشگاه نرفتی؟
- از فردا.
romangram.com | @romangram_com