#همسفر_گریز_پارت_146
دوباره چشم بست.
هنوز شاخه و پیله و پروانه را می دید. احساس آرامش و خستگی کرد. حالا دلش می خواست بدون ترس فقط بخوابد.
نگاه کرد به راهی.
- مرسی... فکر کنم بتونم بخوابم.
راهی خیالش راحت شد.
- اگر بازم خواستی بترسی، به پیله ی زندگی فکر کن و پروانه شدن.
نفس گفت: ما هم خودمونو توی پیله ی زندگی زندانی کردیم؟
راهی لبخند زد.
- همه ی آدما اسیر پیله ی زندگی هستن... ولی من فکر اونجاشم کردم!... یه پیله ی دو نفره درست می کنیم که کرمهای خوشبختی باشیم.
خم شد و دست نفس را ب*و*سید.
- استراحت کن هم پیله ی آینده ی من!
بلند شد و به طرف در رفت.
نفس، ساکت و سپاسگزار نگاهش می کرد.
راهی خواست لبخندش را ببیند، بعد برود.
دستگیره را گرفت و دوباره لبخند زد.
- چشمتو که بستی، خودم و خودتو تصور کن، جمع شدیم و توی یه پیله ی کوچیک، داریم زندگی می کنیم!
نفس لبخند زد و راهی، انگار از پیله آزاد شد و بیرون رفت.
نفس راحتی کشید و گفت: بریم... آروم و راحت شده... فکر کنم تا وقتی برگردیم بخوابه.
خاتون گفت: عصر شاید رفتم پیش شکوفه و کلاریس ِ طفلی.
آقای سزاوار سر تکان داد و گفت: مراقبش باشین... فعلن خدانگهدار.
***
با اینکه بعد از سه روز به دانشکده رفته بود، بی حوصله، کلاس آخر را نرفت و قدم زنان در پیاده رو راه افتاد.
اعصاب و فکرش در خانه ی سزاوارها آرامتر بود.
روز قبل که همراه خاتون و رها و راهی به خانه برگشته بود، دوباره احساس خفگی کرده بود. شکوفه پایین بود.
ساختمان، ساکت و خالی از هر صدایی، حتا سازهای پسرها بود که همیشه می آمد.
خاتون سراغ کلاریس و شکوفه رفت و راهی و رها همراهش بالا.
فکر کرد کاش همه چیز مثل همیشه بود... خانه، استودیو، خاله کلاریس ِ همیشه خندان، بوی شیرینی...
دلش برای آرتین بیش از هر کس دیگری تنگ شده بود.
آخرین بار که با هم حرف زده بودند، همان وقت بود که از نفس خواسته بود تنهایش بگذارد. بعد از مرگ ادیک هم که ساکت شده بود.
انگار نوید و شکوفه هم این دو روز خانه نبودند.
خانه ی ساکت و دلگیر، روزهای اول مرگ پدرش را به یادش می آورد؛ خانه ی قبلی را. خواست برای مهمانهایش چای درست کند.
راهی گفت: داری چیکار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com