#همسفر_گریز_پارت_145
سر تکان داد که آره.
* توی عید پاک، تخم مرغ های پخته رو رنگ می کنن و هر کس تخم مرغش رو از سر ِ اون، به سر ِ تخم مرغ یکی دیگه می زنه، مال هر کس نشکنه، برده و تخم مرغ بازنده بهش می رسه.
*****
راهی دستمالی از جعبه بیرون کشید و به نفس داد.
- گریه نکن... خواهش می کنم...
دست دیگر ِ نفس را بین دو دستش گرفت و آرام گفت: هر کس، به هر شکلی از دنیا بره، به آرامش می رسه... با مرگ چیزی تموم نمی شه... فقط یه مرحله ی دیگه شروع می شه. ما می ترسیم، چون نمی دونیم کجا می ریم... ولی یه آرامش مطلق هست که فقط بعد از مرگ، آدم تجربه می کنه... ما برای مرده ها و عزیزامون گریه می کنیم چون دیگه نمی بینیمشون... برای خودمون و دلتنگی مون گریه می کنیم وگرنه می دونیم اونا یه جای بهتر از این دنیا هستن... مخصوصن پدرت و عمو ادیک که آدمای خوبی بودن...
نفس آرام گفت: تو از مرگ نمی ترسی؟
راهی لبخند زد.
- نه... چون می دونم مثل یه دَره که باید ازش بگذری تا به یه دنیای بهتر برسی... نمی ترسم؛ فقط دوست ندارم حالا بمیرم... چون تازه تو رو پیدا کردم.
گفت: مرگ دیگران...
راهی سرش را تکان داد.
- نمی ترسم... متاسف می شم... ناراحت می شم... مخصوصن وقتی که می شناختمش و برام عزیز بوده... ولی سعی می کنم به جای فکر کردن به مرگش، به حال خوبی که داره فکر کنم... به سبک شدنش... به آرامشی که توش غرق شده... هیچ مرگی قشنگ نیست. حتا مرگ کسی که در آرامش و رضایت، روی تخت، چشماشو می بنده و می خوابه و میره... ولی همون لحظه، انگار از قفس آزاد شده... اینم مطمئنم که روح کسانی که دوستشون داریم، همیشه پیش ماست. مشکل از چشمامونه که نمی تونه ببینشون...
نفس آرام و ساکت نگاهش می کرد و گوش می داد.
راهی فشار آرامی به دستش آورد.
- چشماتو ببند...
وحشت به چشمهای نفس برگشت.
راهی با محبت لبخند زد.
- بهم اعتماد کن... قراره من و تو یه عمر با هم زندگی کنیم. باید به هم اعتماد کنیم.
نفس مردد چشم بر هم گذاشت.
راهی آرام گفت: یه کرم ِ کوچیکو تصور کن... که روی شاخه، خودشو بالا می کشه... به یه قسمت از شاخه می چسبه... شروع می کنه آروم دور خودش پیله درست می کنه... بعد از تموم شدن پیله، مدتها اونجا می مونه. توی همون جای تنگ و تاریک... بعد آروم پیله سوراخ میشه...باز میشه و از توش یه پروانه ی خوشگل بیرون میاد و پرواز می کنه... بدون هیچ سختی، پر می کشه توی آسمون و دنیا رو از اون بالا می بینه... قشنگ نیست؟!
نفس سر تکان داد.
راهی با انگشت، پشت دستش را نوازش می کرد.
- آدما هم مثل همون کرم، با کلی سختی، دور خودشون یه دنیای کوچیک درست می کنن و توش زندانی می شن... ولی وقتی می میرن، پوسته ی کرمشون، توی پیله ی دنیا می مونه و روحشون مثل پروانه، آزاد میشه و پر می کشه...
نفس حس کرد صدای راهی از همیشه گرم تر و گیرا تر است.
صدایش، نفس را یاد شبهای دوری می انداخت که پدر با نوازش برایش قصه می گفت تا خوابش ببرد.
چشم که باز کرد، تصویر ِ آسمان و پروانه رفت.
راهی گفت: تا حالا پیله ی سوراخ شده دیدی؟
نفس سر تکان داد که "آره".
راهی گفت: بدت اومده؟ حالت بد شده؟ یا ناراحتت کرده؟
نفس باز سرتکان داد که " نه"
راهی لبخند زد.
- پس از آدمی که پیله ی دورش باز شده و پر کشیده هم نباید بترسی...
romangram.com | @romangram_com