#همسفر_گریز_پارت_144


می دانست شکوفه، کلاریس را مثل خواهر ِ نداشته اش دوست دارد؛ مثل فامیل و خانواده ی نداشته اش.

خاتون، دست نفس را گرفت.

- بریم عزیزم.

رسیده بودند.

آقای سزاوار هم پیاده شد و به راهی گفت: چند دقیقه بریم تو.

رها و خاتون، همراه نفس بالا رفتند. رها در اتاقش را باز کرد.

- پیش خودمی... خوش اومدی.

و روسری و مانتوی سیاه را از تن نفس در آورد.

آقای سزاوار به راهی گفت: فکر کنم اگه یه کم باهاش حرف بزنی، مطمئن بشی آرومتر شده، بهتره.

بعد خاتون و رها را صدا زد.

راهی سر تکان داد و بالا رفت.

نفس، کنار ِ تخت ِ رها نشسته بود و به عروسکهای مو کوتاه، خیره مانده بود.

راهی کنارش ایستاد و لبخند آرامی زد.

- نمی خوای یه کم بخوابی؟

آرام سر تکان داد.

- نمی تونم.

راهی پتو را کنار زد.

- دراز بکش... من اگر نصف ِ اون قرصهایی که خوردی رو بخورم، دو روز می خوابم.... بیا؛ دراز بکش... خسته ای.

همانطور که نشسته بود، کج شد و سرش را روی بالش گذاشت.

راهی پتو را روی نفس کشید و کنار تخت نشست.

نفس هنوز به عروسکها نگاه می کرد.

آرام گفت: مرگ هم یه بخش از زندگیه.

نفس فکر کرد " تو که مثل من عمو ادیکو نمی شناختی؟... تو که اونطوری ندیدیش؟ "

و گفت: عمو ادیک سالم بود... هیچ مشکلی نداشت...

راهی گفت: وقتی زمان ِ مرگ برسه، این چیزا دیگه اهمیتی نداره... همه بالاخره یه روز می میرن. مگه پدرت نبود؟ تازه اون موقع تو کوچیک بودی و ضعیف... اما حالا، هم بزرگتری، هم مقاومتر.

اشک نفس روی بالش سرازیر شد.

- من مرگ پدرمو ندیدم...

راهی به اشکهای نفس نگاه کرد و فکر کرد چقدر دیدن ناراحتی نفس، برایش سخت است.

آرام گفت: روزای سخت مریضی شو که دیدی؟

نفس گرفته و با بغض گفت: شیمی درمانی می کردنش... همه ی ابروهاش ریخته بود... رنگش سفید شده بود... سخت نفس می کشید...

صورتش را در بالش فرو برد وبه هق هق افتاد.

راهی شانه ی لرزانش را گرفت.

- نفس... آروم باش...

برش گرداند و گفت: مگه از اونهمه درد و سختی راحت نشد؟

romangram.com | @romangram_com