#همسفر_گریز_پارت_143
نوید دستی به موهای نفس کشید.
- برو پیش رها و خاله خاتون. اونجا آرومتره. از این فضا دور بشی، بهتر میشی... به هیچی فکر نکن. من پیش مامان هستم... برم پیش آرتین؛ حالش خوش نیست.
رها و نفس نشستند و بقیه رفتند.
قرصها داشتند اثر می کردند و عضلات بدنش شل می شدند.
ده دقیقه بعد، راهی و پدر و مادرش آمدند.
شکوفه هم همراهشان بود. به نفس سفارش کرد آرام باشد، نگران چیزی نباشد و رفت.
نفس میان خاتون و رها بود و چشمهای نگران راهی را از آینه می دید.
هیچ کدام حرفی از مراسم و عزاداری نمی زدند.
خاتون پرسید مردها می خواهند به دفتر بروند یا نه؟
آقای سزاوار لبخند زد.
- من که بله... ولی راهی رو نمی دونم.
راهی نگاهی گذرا به پدرش کرد و گفت: چرا نیام؟!
بعد، از آینه به نفس نگاه کرد.
- نفس خانوم قراره استراحت کنه.
رها گفت: من و مامان غذا درست می کنیم تا نفس یه کم بخوابه. بعد به جای نوید که کلاسمو کنسل کرده، برای خواهرش تمرین می کنم...
آقای سزاوار درباره ی پروژه ی جدیدی صحبت کرد که کارفرما، از همین ابتدا ناسازگاری می کرد.
راهی گاه جوابی می داد و از آینه حواسش به نفس بود که به جاده نگاه می کرد و انگار هنوز ادیک را جلوی چشمش می دید.
تمام صحنه ها و صداها برای نفس تکرار می شد؛ صدای دعای کشیش؛ صدای جیغ کلاریس؛ صدای برخورد ِ زانوهای آرتین با خاک؛ فریاد آرمن...
و دو شب قبل از مرگ ادیک یادش می آمد که چقدر آواز خوانده بود و سرحال بود.
یادش می آمد شکوفه و کلاریس دلمه درست کرده بودند و می خواستند دور هم باشند.
عمو ادیک یک هفته بود ه*و*س دلمه کرده بود... جریان خواستگاری را نفهمیده بود...
به یاد روزهایی می افتاد که از مدرسه، به تعمیرگاه عمو ادیک می رفت و کنار بخاری بزرگ مغازه می ایستاد و به او، با دستهای سیاه شده نگاه می کرد.
ادیک پول می داد تا نفس برود برای خودش از ساندویچی ِ کنار مغازه، ساندویچ سوسیس بخرد و نفس همانطور که به ساندویچ گاز می زد، می گفت " عمو ادیک... مامانم نفهمه؟!" ادیک می خندید و به مشتری هایش می گفت " این دخترمه."
مشتری ها که باور نمی کردند، ادیک ارمنی با نفس حرف می زد و نفس جواب می داد. مشتری ها لبخند می زدند و ارمنی می گفتند " این دختر ِ مسلمون ِ همسایته..."
یاد ِ همه ی سالهایی افتاد که عمو ادیک ِ مهربان، از او در مقابل سر به سر گذاشتنهای پسرها حمایت کرده بود... یاد همه ی عیدهای پاکی افتاد که با عمو ادیک بیشتر از بقیه تخم مرغ بازی* کرده بود؛ چقدر ساده لوحانه تصور می کرد همیشه خودش برنده می شود تا تخم مرغهایش بیشتر شوند!
و همه ی جشنهای سال نو، که اولین و بزرگترین هدیه ی زیر ِ درخت کریسمس، متعلق به نفس بود، از طرف ادیک ِ همیشه مهربان؛ از اولین سال که با هیجان و شگفتی، یک درخت بزرگ کریسمس واقعی را از نزدیک دیده بود تا آخرینش که سال گذشته بود.
یادش آمد وقتی اول دبیرستان بود و امتحان ریاضی را خراب کرده بود، به جای مادرش، با ادیک به مدرسه رفته بود...
یادش آمد چقدر شنیدن صدای خنده های دو نفره ی ادیک و کلاریس را دوست داشت وقتی از راهرو می گذشت...
حالا ادیک مرده بود و کلاریس ِ بیچاره تنها شده بود...مثل شکوفه.
شکوفه یازده سال بود تنها بود... کلاریس را خوب می فهمید...
نمی دانست مرگ تدریجی ِ پدرش، برای شکوفه سخت تر بوده یا مرگ ناگهانی ِ ادیک برای کلاریس.
فقط می دانست حالا، تنها همدم کلاریس، شکوفه شده و درد مشترکشان.
romangram.com | @romangram_com