#همسفر_گریز_پارت_142
- اینا رو دکتر داده... بده بهش.
رها به قرصها نگاه کرد. نوید کمی آب به نفس خوراند.
رها گفت: همش آرام بخشه.
دو تا از قرصها را به دهان نفس گذاشت.
راهی گفت: بریم توی ماشین بشین... داری می لرزی... اینجا بیشتر سردت می شه.
با نوید، پشت سرشان رفتند.
آرام گفت: چرا دکتر اینهمه آرام بخش داده؟
نوید هم آرام گفت: مال اعصابشه؛ لرزیدنش و نفس تنگیش و بی خوابیش... از پریشب همینطور بیداره... شوکه شده... داشتیم می گفتیم و می خندیدیم، یهو با جیغ خاله کلاریس رفتیم پایین، دیدیم عمو ادیک افتاده؛ با اون وضعیت... بنده ی خدا... با چشمای باز و دست و پای جمع شده و صورت کبود...
رها و نفس، روی صندلی عقب نشستند.
نوید گفت: بهترشدی نفس؟
نفس سر تکان داد.
رها آرام، شانه هایش را ماساژ می داد.
آقای سزاوار هم آمد.
به نفس نگاه کرد و کمی دورتر از ماشین، با نوید صحبت کرد.
راهی روی صندلی جلو نشست و به نفس خیره شد که چشمهایش از ترس درشت تر شده بود.
رها گفت: عزیز دلم ، چشماتو ببند، یه کم بخواب.
نفس آرام گفت: چشممو که می بندم، عمو ادیک میاد جلوی چشمم.
راهی با محبت گفت: بهش فکر نکن... به چیزای دیگه فکر کن.
نفس سر تکان داد.
- معلوم بود لحظه های آخرِعمرش خیلی سخت بوده... اونم تنها...
رها گفت: نفس جان... همه که مثل هم از دنیا نمی رن؟ هر کس یه جور می میره.
آقای سزاوار، خم شد و آرام گفت: نفس جان، دخترم؟
نگاهش کرد.
آقای سزاوار، چشمهای وحشت کرده اش را که دید، دلش سوخت. لبخند آرامی زد.
- میای یکی دو روز پیش ِ رها؟ قول می دم نذاریم بهت بد بگذره... نوید هم موافقه بیای.
نفس به شکوفه و کلاریس فکر می کرد؛ به دانشگاه؛ به آرتین با حال نامساعدی که داشت.
رها شانه هایش را فشرد.
- میاد.
آقای سزاوار، منتظر نگاهش می کرد.
گفت: مامانم چی؟ تنهاس...
آقای سزاوار گفت: نوید کنارشه... نگران نباش.
باز سر تکان داد.
آقای سزاوار راست شد.
- چند دقیقه ی دیگه می ریم.
romangram.com | @romangram_com