#همسفر_گریز_پارت_141


نفس گفت: نمی شد.... عمو ادیک گردنمون خیلی حق داشت.

اشکش سرازیر شد و لرزش خفیفی بدنش را گرفت.

رها دست دور شانه هایش انداخت.

- آروم باش... دوباره داری می لرزی.

نفس دستی به گونه ی خیسش کشید و دوباره عینک زد.

- بریم.

راهی، نگران به چشمهایش که پشت عینک ِ بزرگ مخفی شد نگاه کرد و لبهایش را به هم فشرد.

بوی کندر و صدای کشیش، حالش را منقلب می کرد. آرزو می کرد بتواند خودش را کنترل کند.

نوید آنچنان درهم و ماتم زده بود که هر کس آنها را نمی شناخت، فکر می کرد هر سه برادر هستند.

به تابوت که آرام پایین رفت، نگاه نمی کرد.

کلاریس، نزدیکتر، میان لاریسا و لوسینه، مظلوم و بی صدا اشک می ریخت.

شاید هیچ کس به اندازه ی خانواده ی نفس نمی دانست کلاریس چقدر ادیک را دوست داشت و چقدر وابسته اش بود.

آن شب که با جنازه ی ادیک رو به رو شدند، کلاریس فقط زار می زد.

به اورژانس زنگ زده بودند. پزشک اورژانس تشخیص داده بود علت مرگ، ایست قلبی بوده.

شکوفه دائم به کلاریس می رسید و آرمن و نوید در رفت و آمد با اورژانس و پزشکی قانونی. و آرتین، مبهوت کنار ِ ادیک نشسته بود و گریه کرده بود.

نفس تا نیمه شب، با چشمهای مضطرب، لرزیده بود و به یک نقطه خیره شده بود.

اولین توده ی خاک که روی تابوت ادیک ریخته شد، انگار آرتین هم فرو ریخت.

زانوهایش خم شد و روی خاک نشست. نوید سعی کرد بلندش کند ولی آرتین خاک را مشت کرد و به تابوت خیره شد.

نفس احساس خفگی می کرد. نا متعادل، عقب رفت.

رها دستپاچه کمکش کرد از جمعیت دور شود. راهی با تاثر به آرتین نگاه می کرد و رنجی که می کشید.

آقای سزاوار آرام صدایش زد؛ جایی را با چشم نشان داد و زمزمه کرد: انگار حال نفس خوب نیست؛ برو کمکشون.

راهی با اخم دوید.

نفس گوشه ای، کنار صلیب سنگی بزرگ بالای یکی از قبرها نشست و رها شانه اش را گرفت.

- نفس ِعمیق بکش... آخه چرا اومدی؟

راهی هنوز به آنها نرسیده گفت: چی شده؟

رها گفت: می لرزه.

راهی جلوی پای نفس نشست.

- نفس... مشکلت چیه؟... حرف بزن...

نفس زمزمه کرد: نفسم در نمیاد.

رها گفت: ببین می تونی یه کم آب گیر بیاری؟

راهی بلند شد و رفت.

وقتی برگشت، نوید هم همراهش بود. نوید به طرف ماشینش رفت .

راهی کنار نفس ایستاد؛ عینکش را برداشت و گفت: نوید توی ماشینش آب داره؛ الان میاره.

نوید، همراه بطری کوچک آب، کیسه ای دارو هم آورد.

romangram.com | @romangram_com