#همسفر_گریز_پارت_140
آرمن جلوتر از همه بیرون رفت و بقیه پشت سرش.
در خانه باز بود.
کلاریس، پشت هم جیغ می کشید.
نفس، آخر همه وارد شد.
شکوفه با سرانگشت به گونه اش زد و جلو دوید.
ادیک، بی حال، کج روی مبل افتاده بود.
نوید و آرمن هم جلو دویدند.
آرتین از پایین دوید.
آرمن بلند داد زد: بابا...
نفس خشکش زده بود.
کلاریس جیغ می کشید و شکوفه با گریه تلاش می کرد نبض ادیک را پیدا کند.
آرتین کنار در ایستاد و مبهوت زمزمه کرد "وای... نه..."
***
رها زودتر از بقیه نفس را دید و به راهی گفت: اوناهاشن.
تابوت ادیک، روی جایگاه ِ سنگی بود و اطرافش پر از گل.
فضای سرپوشیده ی جلوی کلیسای کوچک قبرستان ارامنه، پر بود از آدم.
کشیش دعا می خواند و همه ساکت ایستاده بودند.
رها، آرام از پشت به شانه ی نفس زد که میان شکوفه و لاریسا ایستاده بود.
نفس، عینک ِ سیاهش را برداشت و رها را ب*و*سید.
رها آرام به شکوفه هم سلام کرد.
شکوفه با سر جواب داد و دوباره شانه های کلاریس را گرفت.
خاتون هم کنارشان رفت. کلاریس که خاتون را دید، گریه ی آرامش شدت گرفت.
خاتون، گریان او را ب*غ*ل کرد و تسلیت گفت؛ بعد کنار شکوفه ایستاد.
در طرف دیگر تابوت، آرمن ، آرتین و نوید ایستاده بودند.
راهی و آقای سزاوار کنارشان رفتند.
آرمن جواب تسلیتشان را داد ولی آرتین هنوز ماتزده، به تابوت خیره بود.
راهی به رو به رو نگاه کرد.
نفس، سر به زیر و سر تا پا مشکی پوش ایستاده بود.
دلش می خواست کنارش برود.
منتظر ماندند تا دعا تمام شد و تابوت به طرف قبر برده شد.
نفس و رها ایستاده بودند و به جمعیت که بعد از تابوت می رفتند نگاه می کردند.
راهی کنارشان که رسید، ایستاد و سلام کرد.
نفس دوباره عینکش را برداشت و جواب داد. چشمهایش قرمز و وحشتزده بود.
راهی آرام گفت: نباید می اومدی...
romangram.com | @romangram_com