#همسفر_گریز_پارت_139
- اوووه! حالا کو تا عروسی! به این زودی نمی ذارم بره که!
کلاریس خندید.
- انقدر زود می برنش که باورت نشه!
شکوفه میان خنده، اخم کرد.
- بیخود! حالا مگه دخترم رو دستم مونده که از راه نرسیده، بدم دستشون؟!
کلاریس بلند خندید.
- ما یه ضرب المثل داریم که میگه دیگ گفت ته ِ من طلاس؛ ملاقه گفت فکر می کنی من از کجا میام؟!
آرمن گفت: ساز ِمونم پایینه که برای عروس خانوم ای یار مبارک باد بزنیم.
نوید گفت: بذار بیان، بعد شلوغش کنین.
آرمن یک ابرویش را بالا برد.
- تو دیگه چیزی نگو که من از دلت خبر دارم!
شکوفه سریع گفت: ته دلش چیه؟! نکنه اینم عاشق شده؟!
آرمن خندید.
- ته ِ دلش طلاس!... نه بابا... ده سال دیگه، شاید... میگم اینا فقط دوست بودن، یکسره با هم بودن؛ حالا که می خوان فامیل هم بشن، خدا به فریاد نفس برسه... هی داداشت می زنه، شوهرت می خونه...
شکوفه، نفس را کنارش نشاند و به صورتش نگاه کرد.
نفس خجالت کشید.
شکوفه آرام گفت: قشنگ فکراتو بکن.
فکر کرد " خبر نداری حلقه هم گرفتیم!"
کلاریس گفت: شام مورد علاقه شونو که پختیم، یه خبر خوش هم که شنیدیم؛ امشب یا باید شما بیاین پایین، یا ما میایم بالا.
شکوفه گفت: شما که بالا هستین. می گیم آقای عابدیان و آرتین هم بیان... آرتین کجاست؟
باز فکر کرد " آرتین وقتی بفهمه چیکار می کنه؟!"
نوید گفت: صدای سازش می اومد؛ پایین بود.
کلاریس گفت: آرمن و نفسو که رد کردیم، نوبت آرتین و نوید میشه.
کنار تلفن نشست و شماره گرفت.
چند لحظه مکث کرد و گفت: ادیک مغازه نیست.اومده... دیگه باید برسه.
بلند شد.
- خوب شد امروز شیرینی درست کردم... این شیرینی خوردن داره. برم بیارم.
نوید گفت: شیرینی ای که داماد بیاره خوردن داره... داماد ِ خجالتی!
کلاریس گفت: حالا تا به سلامتی، داماد شیرینی بیاره، شیرینی خودمونو می خوریم.
و از در خارج شد.
آرمن گفت: انقدر که مامانم از خبر خواستگاری ِ نفس خوشحال شده، از نامزدی ِ من خوشحال نشد!
نوید گفت: چای آماده س؟
آرمن با شیطنت گفت: عروس خانوم! تمرین کن برای ما چای بیار تا برای راهی که بردی، هول نکنی خودتو بسوزونی!
صدای جیغ ِ بلند ِ کلاریس، همه را پراند.
romangram.com | @romangram_com