#همسفر_گریز_پارت_138
شکوفه دوباره مشغول شد.
- دوستین، صمیمی هستین،درست؛ ولی بازم روش نشده درباره ی خواهرت، خودش باهات حرف بزنه... اینم از ادب و شعورشه.
دوباره همه ساکت شدند.
صدای نوید، نفس را لرزاند.
- نفس؟ کجایی؟!
به دیوار تکیه داد و عروسکش را ب*غ*ل کرد.
- اینجا...
نوید در چهارچوب ایستاد.
نگاهی به نفس کرد و وارد شد.
فقط می دانست نوید عصبی نیست.
در را بست و لبخند زد.
- پس فردا می خواد برات خواستگار بیاد، اونوقت تو عروسک ب*غ*ل کردی؟!
بدون جواب به روتختی نگاه کرد.
نوید کنارش نشست.
- شنیدی جریان چیه؟!
سر تکان داد.
نوید دوباره لبخند زد.
- حالا چرا از من خجالت می کشی؟ خواستگار یکی دیگه س!
لبخندی زورکی زد.
نوید گفت: بیان؟
جواب نداد. قبلن به راهی رضایت داده بود ولی نمی توانست به نوید بگوید.
نوید گفت: راهی رو همه می شناسیم. پسر خوبیه. کار و زندگی و خانواده ش معلومه... بچه ی سالمیه... کلن خیالمون از این بابت راحته... اصلن فکرشو نمی کردم یه روز بیاد خواستگاری تو...حالا که اونا خواستن، من و مامان حرفی نداریم. مامان که از خدا هم می خواد باهاشون فامیل بشه... ولی نظر ِتو، از همه مهمتره... حرف از یک عمر زندگیه... فکراتو بکن، ببین اصلن آمادگی شو داری؟ از راهی خوشت میاد؟... نمی دونم... خودت باید تصمیم بگیری. گفتن می خوان بیان ولی اگه تو نخوای، زوری که نیست؟ می گیم نه... دوستی به جای خود، این مسئله هم جای خودش. باهم قاطی نمی شن... دیگه برای خودت خانومی شدی... باید جدی و محکم تصمیم بگیری.
نفس مردد گفت: تا دیروز که بچه بودم؟ یک شبه بزرگ شدم؟!
نوید بلند شد و لبخند زد.
- کی گفته بزرگ شدی؟! گفتم خانوم شدی!... حالا پاشو بیا بیرون... خواستگار که خجالت نداره؟
بیرون رفت و دوباره در را باز گذاشت.
آرمن با خنده گفت: نفس! هنوز چیزی نشده رونما می خوای؟!... این لوس بازی ها رو بذار برای اونی که نازتو می خره!
عروسک را کنار گذاشت.
جلوی آینه ایستاد و دستهای سردش را به گونه های داغش چسباند.
شکوفه، نفس را که دید، لبخند زد.
کلاریس سرحال گفت: مبارک باشه... دیدی شکوفه؟ عروسهای توی فالم درست بود!
شکوفه دستی به شانه ی نفس کشید.
romangram.com | @romangram_com