#همسفر_گریز_پارت_137
نوید سلام کرد.
نفس دستهایش را در هم قلاب کرده بود.
غیر از بله و نه و خواهش می کنم، چیزی نمی گفت.
همه، ساکت به نوید نگاه می کردند و نوید، به گلهای قالی زل زده بود و گوش می داد.
بالاخره به حرف آمد.
- والا... ببینیم خود نفس چی میگه.
...
- خواهش می کنم.
لبخند آرامی زد.
- شما لطف دارین... راهی برای من خیلی عزیزه. خودشم می دونه.
...
- ما با شما این حرفا رو نداریم ولی اگر اجازه بدین با خودش حرف می زنم، ببینم نظرش چیه.
...
- در خدمتتون هستیم.
...
- ایشالا... خود راهی می دونه چقدر روی نفس حساسم. اینطوری خیال منم راحته ولی بازم اجازه بدین از خودش بپرسم.
...
- اگه خدا بخواد...
...
- چشم...
...
- مراحمید... شما هم سلام برسونید... خداحافظ.
نفس سرش را دزدید.
نوید گوشی را گذاشت و به بقیه نگاه کرد.
- گفت توی این هفته میان.
شکوفه گفت: تو چیزی نمی دونستی؟!
نوید گفت: نه... الان از خاله خاتون شنیدم.
کلاریس با لبخند گفت: خانواده ی به این خوبی، پسر به این خوبی... کی بهتر از راهی؟ خدا رو شکر خودت هم انقدر باهاش صمیمی هستی که همه جوره می شناسیش.
نوید لیوانی آب ریخت.
- انقدر شعور دارن که می فهمن اگر پدر نداره، از من که برادرشم هم اجازه بگیرن.
آرمن لبخند کجی زد.
- نفس؟! ازدواج مگه شوخیه؟! مگه چند سالشه؟!
نوید لیوان آب را سر کشید.
- وقتی کسی می خواد بیاد خواستگاری، حتمن اونقدر بزرگ شده دیگه؟... فقط من تو فکرم چطور خود راهی تا حالا حرفی نزده؟!
romangram.com | @romangram_com