#همسفر_گریز_پارت_136


نوید به فلفلهای رنگی نگاه کرد و لبخند زد.

- به به! دلمه! دلمه ی خاله کلاریس!

همه ی حواسش به شکوفه بود.

- خواهش می کنم... چی شده؟

...

- مبارک باشه...

نوید اخم کرد و به نفس علامت داد "کیه؟"

آرام گفت: خاله خاتون.

آرمن گفت: راهی امروز نیومد...

نوید شانه بالا انداخت.

- حتمن گرفتار بوده.

و کنار آرمن نشست.

نفس به اتاق رفت و در را باز گذاشت تا صداها را بشنود.

- نفس؟!

...

- راستش... نه، این چه حرفیه؟

...

- نه بابا... فقط تعجب کردم.

...

- حالا چرا نفس؟!

...

- نه، کی بهتر از شما؟ ولی آخه...

...

- نه... آخه داره درس می خونه.

همه ساکت شده بودند.

نفس صدای قلبش را می شنید.

" چرا الان زنگ زدن؟! مگه راهی نمی خواست با نوید صحبت کنه؟"

- نوید تازه الان اومده.

...

- باشه. چشم... گوشی.

نوید را صدا زد.

نفس کمی خم شد تا آن دو را ببیند.

نوید با اخم و کنجکاوی گوشی را گرفت.

شکوفه آرام به کلاریس گفت: می خوان بیان خواستگاری.

romangram.com | @romangram_com