#همسفر_گریز_پارت_135
- چیزی نیست... می خوام فکر کنم ولی مغزم فلج شده.
نفس گفت: باید آروم باشی تا فکرت باز بشه... راحت بشین، چند تا نفس بلند بکش، بهتر می شی.
آرتین بدون ِ حرکت، زمزمه کرد: میشه یه کم تنهام بذاری؟
نفس دلخور بلند شد. عکسهایش را برداشت و بالا رفت.
شکوفه و کلاریس، بالا داشتند دلمه درست می کردند.
شکوفه گفت: پایین بودی؟
سر تکان داد و به اتاقش رفت.
صدای شکوفه را شنید.
- نوید بیاد دلمه ها رو ببینه ذوق می کنه!
کلاریس گفت: ادیک یه هفته س میگه ه*و*س دلمه کردم. اونم بیاد خوشحال میشه.
نفس پشت پنجره رفت. تلفن زنگ می زد.
شکوفه گفت: نفس... دستم بنده. گوشی رو بردار.
نفس، نوید و آرمن را دید که ماشین را پارک می کردند و بی حوصله، گوشی را برداشت. خاتون که گفت "الو" ، نفس هول کرد.
خاتون خنده ی آرامی کرد.
- سلام نفس جان... چطوری خانوم؟!
نفس متوجه لحن شاد و خاص او شد.
- خوبم... ممنون.
خاتون با همان لحن خاص گفت: راهی و فرامرز با خبرای خوش اومدن...
دستپاچه لبخند زد. نمی دانست چه باید بگوید.
خاتون گفت: قربون این عروس ِ خجالتی برم!... شکوفه دم دسته؟
- بله... گوشی رو میدم بهش... سلام برسونید.
خنده ی خاتون صدادار شد.
- فقط به راهی یا به بقیه؟!
نفس دوباره ساکت شد.
خاتون گفت: سلامت باشی عزیزم.
بیرون رفت.
- مامان؟ خاله خاتون.
شکوفه دستهایش را شست و خشک کرد.
نوید و آرمن وارد شدند. شکوفه گوشی را گرفت.
- سلام خاتون جان.
...
- مرسی... شما چطورین؟
...
- نه، با کلاریس داریم دلمه درست می کنیم.
romangram.com | @romangram_com