#همسفر_گریز_پارت_134
یادش آمد اولین بار، دلش سال قبل لرزید. روز تولدش...
آه کشید.
کلاریس گفته بود " کلاس لاریسا که تموم شد، با آرتین رفتن بیرون."
بعد خندیده بود " دیدی اشتباه نکردم شکوفه؟!"
به یاد راهی افتاد که می خواست با شیرینی به شرکت برود.
حتمن تا حالا رسیده بود و داشت به همه ی کارمندها و مهندسهای خوش تیپ و منشی، شیرینی تعارف می کرد.
هر کس هم می پرسید "به چه مناسبت؟" می خندید و می گفت " شیرینی عروسی" نه! می گفت" شیرینی نامزدی" نه!... هر چیز... مهم این بود که چقدر خوشحال بود.
یاد یک ساعت پیش افتاد؛ وقتی از ترافیکی که یک تاکسی درست کرده بود می گذشتند، با خنده چند تا بوق زده بود و گفته بود " راهو باز کنید! مگه نمی بینید عروس خانوم توی ماشینمه؟!"
"آقای سزاوار داره چیکار می کنه؟... وای! الان خاله خاتون هم خبردار شده... رها حتمن دوباره جیغ می کشه و می پره هوا!"
غلتی زد و عروسکش را برداشت.
" مامان و نوید چی می گن؟!... نوید آبروریزی نکنه؟ دوباره غیرتش بالا نزنه؟! ... مگه راهی نگفت نگرانش نباش؟... آرمن حتمن وقتی بفهمه، حسابی می خنده و می گه نفس که هنوز بچه س؟... آرتین... حتمن توقع داره منم مثل خودش، قبل از همه، به اون خبر بدم... نه! آرتین هیچ توقعی نداره ولی خوشحال می شه اول بهش گفتم... ولی خودم نمی تونم بگم... مثل خودش راست راست نگاهش کنم و بگم می خوام با راهی عروسی کنم؟! اصلن می گم عاشق شدم! هول کردن و خرابکاری ِ پنج شنبه رو هم ماست مالی می کنم! فکر می کنه وقتی حالم بد شد، به خاطر اون نبود؛ به خاطر راهی بود.
لبخند زد و زمزمه کرد " آقای عاشق!"
بعد صدایش را بم کرد " خسته هم نمیشم. شکست هم نمی خورم!... حالا با من ازدواج می کنی؟"
آه کشید " کاش آرتین این حرفا رو می زد."
عصبی بلند شد و جلوی آینه ایستاد.
" تمومش کن نفس! یه عمر زندگیتو می خوای فدای یک سال عشق یکطرفه بکنی احمق؟!"
بغضش ترکید.
- نمی تونم...
گریه کرد تا آرامترشد.
بعد حلقه ی تمام شده اش را برداشت به تاریکخانه اش رفت تا سر خودش را گرم کند.
یک ساعت بعد، آرام و غرق کار بود که صدای در آمد. زیر نور ِ قرمز رنگ، به ساعتش نگاه کرد. شش بود.
عکسهای آماده را از خشک کن برداشت و دسته کرد.
بیرون که رفت، آرتین را دید.
یاد راهی افتاد و مثل کسی که خطایی کرده، قلبش تند زد.
برخلاف ِ همیشه که آرتین سریع با باز شدن ِ در، بو را حس می کرد و سرش رامی گرداند، همانطور نشسته بود و با دو دست، سرش را گرفته بود.
مردد کنارش نشست و صدایش زد.
آرتین حرکتی نکرد. نگرانتر شد.
سرش را خم کرد و آرام گفت: آرتین؟ اتفاقی افتاده؟!
آرتین آرام گفت: نه.
نفس خواست بپرسد "با لاریسا حرفت شده؟" ولی ساکت ماند.
چند دقیقه منتظر ماند تا آرتین بهتر شود ولی انگار همانطور خشک شده بود.
دوباره سرش را خم کرد.
- آرتین... نگرانم کردی... تا حالا اینطوری ندیده بودمت...
آرتین به موهایش چنگ زد.
romangram.com | @romangram_com