#همسفر_گریز_پارت_133


راهی حرکت کرد.

- نگران ِ نوید نباش... اصلن نگران هیچی نباش!

می دانست راهی بی دلیل حرف نمی زند ولی هنوز مردد بود.

مردد و پر از حسرت و ترس. سرش را تکیه داد و گفت: سعی می کنم.

***

شکوفه داشت لباسهای شسته شده را از لباسشویی در می آورد.

نفس که وارد شد، گفت: اومدی؟ دیر کردی...

- سلام... رفتم خرید.

شکوفه به بالکن رفت.

- از چیزی خوشت اومد؟ با رها رفتی؟

نشست.

- نه... رها نبود... آره خریدم.

شکوفه از بالکن گفت: مبارک باشه... گرسنه ت نیست؟ چیزی نخوردی رفتی.

نفس یاد چوبها افتاد و لبخند زد.

- سیرم... بیرون خوردم.

کار شکوفه که تمام شد، پالتوی نفس را دید و گفت: میای پایین؟ کلاریس قهوه گذاشته.

دلش تنهایی می خواست... حوصله نداشت... اما می خواست سرش گرم باشد تا فکر نکند... نمی دانست...

بلند شد و همراه شکوفه پایین رفت.

قهوه اش را بدون ِ شیرینی ِ خوشبوی کلاریس خورد و بالا برگشت.

نمی خواست درباره ی آرتین چیزی بشنود. نمی شد انتظار داشته باشد راهی به تنهایی زحمت ِ پاک کردن ِ خاطره ی آرتین را بکشد. خودش هم باید از همه چیز آرتین فرار می کرد.

دوربین را برداشت و عکسهای تولدش را تماشا کرد.

از عکس ِ دونفری شان با آرتین، تا آنهایی که رها گرفته بود.

به راهی که می خندید، نگاه کرد.

" داری چیکار می کنی نفس؟! از سر لجبازی نیست؟ لجبازی با آرتین... با خودت... نه! راهی پسر خوبیه... خیلی هم خوبه... خانواده ش هم خوبن... پس چرا دوستش نداری؟! ... ازش خوشم میاد... کم کم بیشتر هم میشه."

عکسها را رد کرد.

آرتین گیتار می زد.

بعدی، نوید و آرمن گیتار می زدند.

بعدی، شکوفه و کلاریس و خاتون می خندیدند.

بعدی، ادیک و آقای سزاوار می خواندند.

بعدی، راهی حواسش به دوربین نبود و با آرمن حرف می زد.

بعدی، رها داشت نفس را می ب*و*سید.

بعدی، خنده ی ساختگی خودش به دوربین...

دوربین را کنار گذاشت و دراز کشید.

" اصلن من ازکِی عاشق آرتین شدم؟! عاشقش شدم؟!... نه... فقط دوستش دارم. دوستش داشتم... دیگه از حالا ندارم... حالا که راهی رو امیدوار کردم، آرتین رفت توی گذشته."

romangram.com | @romangram_com