#همسفر_گریز_پارت_132


***

راهی انقدر خوشحال بود که نفس تعجب کرده بود.

از طلا فروشی که بیرون آمدند، گفت: چیز دیگه ای احتیاج نداری؟ خریدت تموم شد؟

نفس سر تکان داد.

راهی نفس بلندی کشید.

- خب؛ بریم شما رو برسونم، بعد برم دفتر، بعد هم خونه.

نفس گفت: پس آموزشگاه چی؟!

راهی خندید.

- کار ِ واجب تر از آموزشگاه دارم. باید برم خبر خوش رو به بقیه بگم. همین هفته هم با خانواده مزاحمتون می شیم!

نفس ایستاد.

- چرا انقدر سریع؟!

راهی ابروهایش را بالا برد.

- اولن کار خیره؛ نباید بیخودی عقب انداخت! دومن خیلی هم سریع نیست. سه ماهه منتظرم!

سر راه، دو جعبه شیرینی خرید و در ماشین گذاشت. نفس از کارهایش سر در نمی آورد. موبایلش زنگ زد.

- سلام بابا...

...

- نه آموزشگاه نرفتم... چطور؟

با لبخند به نفس نگاه کرد.

- الان... با عروس ِ آینده تون توی ماشینم...

بلند خندید.

- بعــــــله!...

...

- نخیر؛ عروس خانومو می رسونم منزلشون، بعد با شیرینی خدمت می رسم!

...

- برای مامان هم گرفتم!

...

- باشه. خودتون خبرشو بهش بدین.

...

- ممنونم. سلامت باشین. خدانگهدار.

گوشی را روی داشبورد گذاشت و سر حال گفت: سلام رسوندن و تبریک گفتن... بریم که همه منتظر ِ شیرینی هستن!

در سرش "عروس خانوم" را تکرار کرد و ترس به جانش افتاد.

" من چیکار کردم؟!... عروس؟!... به پدرش گفت؟! یعنی الان همه شون می فهمن؟!... چرا انقدر بیخودی جدی شد؟!... پس آرتین چی؟!... وای نوید! "

مردد پرسید:

- نوید چی؟!

romangram.com | @romangram_com