#همسفر_گریز_پارت_131
نفس می خواست حرف دلش را بگوید ولی نمی توانست. نمی خواست خودش را پیش راهی هم کوچک کند.
نگاه ِ سردرگمش را به راهی دوخت.
- می خوام منم راحت حرفمو بزنم... همین حالا!... چون ممکنه پشیمون بشم و دیگه هیچوقت نگم.
راهی از جلوی ویترین کنارتر رفت و گفت: با همه ی وجود گوش می کنم.
و آرزو کرد حرف ِ آخر ِ نفس نباشد.
نفس دنبال کلمات می گشت. به زمین نگاه کرد تا راهی ِهمیشه غیب گو، از میان کلماتش، رازش را نفهمد. حس کرد صدایش گرفته.
- من احساس خاصی بهت ندارم... اوایل زیادم ازت خوشم نمی اومد ولی از اون روز که منو رسوندی تا دانشکده، دیدم نسبت بهت عوض شد... صداتو همیشه دوست داشتم... فکر که می کنم، می بینم تو خیلی خوبی... رفتارت، برخوردت، کارهات، حرفهات؛ ولی من... نمی تونم قول بدم مثل تو بتونم محبت کنم... می دونم خودخواهیه؛ اما در مقابل، یه چیزایی می خوام که اگر حل بشه، فکر کنم خیلی از مشکلات از بین می ره...
راهی آرام و ناباور گفت: نفس! منو نگاه کن!... حالا بگو چی می خوای؟... اون چیزایی که می خوای چیه؟!
نفس با شرمندگی، به چشمهای منتظر ِ راهی نگاه کرد.
- اصلن منطقی نیست... من یه تصویرای عذاب آوری توی ذهنم دارم که نمی خوام هیچوقت به هیچکی بگم... یه احساساتی که دوست ندارم حتا درباره شون صحبت کنم... مطمئنم اگر اینا کمرنگ بشن، منم راحت تر می تونم با احساسم کنار بیام ولی بعضی وقتا می بینم قدرت محو کردنشونو ندارم... می خوام کمکم کنی... نمی دونم چطوری؟ ولی کمکم کنی از این کاب*و*سها راحت بشم... در این صورت منم حرفی ندارم.
راهی چند لحظه ساکت نگاهش کرد.
حرفهای نفس را برای خودش تکرار کرد تا مطمئن شود درست فهمیده.
نفس نالید: یه چیزی بگین!
راهی مبهوت و با لبخندی آرام گفت: همین جا، در صحت و سلامت عقل، قول می دم هیچوقت در این مورد سوالی نپرسم و با تمام وجود و تا وقتی زنده ام تلاش می کنم هر چیز که آزارت میده کنار بزنم... خسته هم نمی شم. شکست هم نمی خورم!
مکث کوتاهی کرد و آرام تر پرسید:
- حالا با من ازدواج می کنی؟!
نفس مردد گفت: قبل از همه، باید با مامانم صحبت کنم.
راهی هنوز باور نمی کرد.
- نیازی نیست تو صحبت کنی. خانواده م با خانواده ت صحبت می کنن... جواب ِ خودتو بگو.
لبخند بی رنگی زد و سر تکان داد. یاد آرتین افتاد.
راهی سرش را بالا برد و چشمهایش را بست. بازدم ِ کشدارش، مثل ِ آزاد شدن ِ پرنده از قفس، سبک بود.
بغضش را به زحمت فرو داد و آهی کشید.
راهی خندان گفت: حالا هیچی نگو و بیا!
در طلافروشی را باز کرد و گفت: بفرمایید خانوم!
نفس گیج شد.
- چیکار می خواین بکنین؟!
راهی آرام گفت: تا همین چند لحظه قبل، " تو" شده بودم! ببینم؟ مگه آدم با همسر آینده ش اینطوری حرف می زنه؟!
نفس لبخند زد.
- چیکار می خوای بکنی؟!
راهی به نرمی بازویش را گرفت و به داخل هدایت کرد.
- می خوایم حلقه ی نامزدی بگیریم!
نفس اخم کرد.
- چرا الان؟!
راهی سرحال به فروشنده سلام کرد و آرام گفت: می خوام با سلیقه ی خودت باشه... هر وقت، وقتش شد می دم بهت. خوبه؟ حالا انتخاب کن!
romangram.com | @romangram_com