#همسفر_گریز_پارت_130


جلوی ویترین یکی از طلا فروشی ها مکث کرد. نفس متعجب نگاهش کرد.

راهی با لبخند گفت: نمی خوای یه نگاهی بندازی؟!

نفس چانه اش را بالا داد.

- نمی خوام طلا بگیرم!

- فقط نگاه!

نفس کنارش ایستاد و بی هدف، جواهرات را تماشا کرد.

راهی آرام گفت: پنج شنبه شب، مامان اینا می خواستن حرف از خواستگاری بزنن.

نفس سریع نگاهش کرد.

راهی به ردیف حلقه ها خیره بود.

- شما بهشون گفتین؟!

- نه... خودشون فهمیدن.

نفس یاد شب تولدش افتاد و آرام گفت: یعنی اونا هم می دونن؟!

راهی سر تکان داد ولی نفس باور نکرد.

" حتمن داره اینجوری می گه تا منو توی فشار بذاره که جواب بدم."

راهی نگاهش کرد.

- ازشون خواستم فعلن حرفی نزنن تا من با خودت صحبت کنم.

نفس نگاهش را دزدید و به انعکاس ِ نور، روی جواهرات خیره شد.

- چه صحبتی؟ شما که گفتید صبر می کنید تا احساس ِ من تغییر کنه؟

راهی آرام تر پرسید.

- توی این مدت تغییری کرده؟

نفس خواست بگوید "نه" ولی باز یاد ِ حرفهای آرتین افتاد که راحت گفته بود عاشق شده و وقتش شده ازدواج کند.

از حسادت داغ شد و فکر کرد " شنیدن ِ خبرش اونطور منو به هم ریخت، وقتی نامزدی و ازدواجشو ببینم باید چیکار کنم؟!"

همیشه آرتین را نزدیک ِ خودش می دید؛ با نگاهی دقیق و مهربان و حمایتی دلگرم کننده که مخصوص خودش بود. اما لاریسا...

به راحتی آمده بود و همه ی این اعتماد و اطمینان ِ حضور آرتین را برای خود کرده بود.

همه ی تصویر ِ رویایی ِ آرتین را کنارش، مبدل به کاب*و*سی ترسناک کرده بود. کاب*و*س ِ خالی شدن ِ پشتش که همواره به آرتین و توجهاتش گرم بود.

خودش هم نفهمید چقدر م*س*تاصل از راهی پرسید: مطمئنید عشق بعد از ازدواج هم به وجود میاد؟!

راهی لبخند محوی زد.

- اگه خودت بخوای، آره...

نفس سعی می کرد به تصویر ِ لاریسا و آرتین که به ذهنش چسبیده بود، فکر نکند. تصویر لاریسا که بازوی آرتین را چسبیده بود و برق ِ انگشتر ازدواج در دست ِ چپش، مثل ِ درخشش جواهرات ِ پشت ویترین، چشمش را می زد.

نگاهش را کمی بالا گرفت اما روی شانه های راهی نگه داشت.

از تصور ِ نبودن ِ آرتین در روزگارش، احساس تنهایی و بی پناهی کرد.

- من... بیشتر از هر چیز به یه تکیه گاه محکم نیاز دارم.

راهی در دل گفت " منم بیشتر از هرچیز به تو نیاز دارم"

و جواب داد: من که خیلی وقته اعلام آمادگی کردم؟

romangram.com | @romangram_com