#همسفر_گریز_پارت_129


نفس، ساکت، همراه راهی قدم می زد و ویترینها را نگاه می کرد. می خواست به هیچ چیز فکر نکند الا تماشای اجناس ِ فروشگاهها.

پالتویی چشمش را گرفت ولی نمی خواست با راهی آن را بپوشد و بخرد.

راهی پرسید: مگه اون پالتو رو نپسندیدی؟!

تعجبش را مخفی کرد.

- چرا...

راهی گفت: نمی خوای بپوشی، ببینی چطوره؟

و برگشت و در فروشگاه را باز کرد.

- زیاد طول نمی کشه!

پالتو را که پوشید، راهی ابرهایش را بالا برد.

- انگار برای خودت دوختن... خوشت اومد؟

نفس در آینه به خودش نگاه دیگری انداخت.

راهی با لبخند نگاهش می کرد.

با تردید گفت: خوبه؟!

راهی گفت: چون خودت خوبی، هر چی می پوشی خوبه... مبارک باشه.

وقتی با پالتو از اتاق پرو بیرون رفت، راهی داشت کنار صندوق حساب می کرد.

سریع کنارش رفت و آرام گفت: دارین چیکار می کنین؟!

راهی دوباره لبخند زد.

- آبرو داری!

- نمی تونم اجازه بدم شما حساب کنید.

راهی چرخید طرفش و زمزمه کرد.

- وقتی با یه آقا اومدین برای خرید، زشت نیست شما حساب کنین و اون آقا خجالت بکشه؟!

نفس هم آرام گفت: پس منم با شما حساب می کنم!

راهی، ساک ِ پالتو را از فروشنده گرفت و در را باز کرد.

نفس بیرون رفت و گفت: من می خواستم خودم خرید کنم. اینطوری راحت نیستم.

راهی به نیمرخ ِ ناراضی ِ نفس نگاه کرد.

- الانم خودت خرید کردی.

نفس گفت: وقتی حساب کردم، میشه خرید خودم.

راهی همراه نفس از پله ها پایین رفت.

- اصلن این هدیه ی تولدت بود... من نمی تونم مثل آرتین و آرمن بهت هدیه بدم؟!

گفت: شما که شب تولدم هدیه دادین؟

راهی لبخند زد.

- اون از طرف رها و مامان و بابا بود! خواهش می کنم دیگه حرفشو نزن. بذار خوشحالی امروزم با دادن هدیه بیشتر بشه.

نفس دیگر فکر خرید نبود. می دانست باید عذاب بکشد و از پس ِ راهی برنیاید.

بی هدف ویترینها را تماشا می کرد. راهی هم بدون حرف، همراهش با ل*ذ*ت قدم می زد.

romangram.com | @romangram_com