#همسفر_گریز_پارت_111


نفس خندید.

- کنسل کردنش کاری نداره!

راهی م*س*تاصل به سر سگها دست کشید.

- نه... خسته نشدید از گرما و رطوبت؟!

- شما بودید خسته می شدید؟! گردش و تفریح به کنار، دریا و ساحل و غروب، خسته کننده میشه؟!

- نه... ولی... اصلن فرصت کردین فکر هم بکنین؟!

نفس با همان بدجنسی گفت: نه... آدم میره سفر که فکرش آروم بشه...

راهی به شیطنت او لبخند زد.

- ممنون که منو عامل نا آرومی فکرتون می دونین!

- من همچین حرفی زدم؟!

- نه... ولی همینطوری، تفریحی، فکر می کردید این آدم، واقعن ارزش تحمل کردنم نداره؟!

نفس دوباره دراز کشید.

- مسئله تحمل نیست...یه احساس کششه که تا نباشه من نمی خوام به هیچی فکر کنم.

- آخه نمی شه که آدم صبح بیدارکه شد، عاشق شده باشه؟ باید کم کم به وجود بیاد... نفس! من می تونم اون حسی که می خوای بهت بدم... ولی شرایطمون طوریه که نمی خوام... یعنی تا مسئله رسمن مطرح نشه، نمی خوام پنهانی کاری کنم... اگه جواب مساعد بدی و موضوع علنی بشه، خیالم راحت تر می شه. دیگه عذاب وجدان ندارم که نوید یا خاله شکوفه، از همه جا بی خبر، به من اطمینان داشتن... قول می دم در عرض چند ماه، خودت هم باورت نشه چطور احساستو پیدا کردی...

- اگر نشد... اگر بر عکس شد و شما دلزده شدین چی؟... دوست داشتن یک طرفه زود از بین می ره.

راهی به درخت تکیه داد و به سگهای لمیده خیره شد.

- اگر واقعی باشه، هیچ وقت از بین نمی ره.

نفس ناچار گفت: ببینید؟... باور کنید من دارم به این موضوع فکر می کنم... ولی وقتی تکرارش می کنید، بیشتر به هم می ریزم. شما گفتید منتظر می مونید.

- الان هم میگم...

- پس اجازه بدید بدون دلهره به نتیجه برسم...

راهی نفس عمیقی کشید.

- چشم...

نفس لبخند زد.

- ممنونم...

- رها گفت می خواین برین بیرون... مزاحمتون نمی شم.

- خواهش می کنم.

- خوش بگذره و مراقب خودتون باشین.

نفس دوباره تشکر کرد و خواست خداحافظی کند.

راهی سریع گفت: نفس!

نفس آرام گفت "بله؟" و فکر کرد " چه قشنگ اسممو صدا می کنه!"

- من برای فکر کردن بهت، به غروب و دریا و ساحل احتیاج ندارم... خدانگهدار.

سگها به طرف آرتین دویدند.

راهی گوشی را در جیبش گذاشت و سلانه سلانه به طرفش رفت.

نفس بلند شد.

romangram.com | @romangram_com