#همیشه_یکی_هست_پارت_94
- اگه بخواين شمارو هم ميرسونما . حداقل تا ايستگاه .
كم مونده بود دق دليم و سر اين بدبخت خالي كنما . هر روز بايد بهش ميگفتم كه نميام ؟ خودش نميتونست تشخيص بده و هي هر روز اين و نپرسه ؟
البته بدم نميومد باهاشون برما بالاخره بهتر از پياده گز كردن بود ولي نه دوست نداشتم سر خر باشم . با دهنش ميگفت برم باهاشون ولي چشماش خدا خدا ميكرد كه بگم نه . يه لحظه بدجنسيم گل كرد گفتم برم يكم ضد حال بخورن ولي بعد گفتم بلبل مرامت كجاست ؟ بگو نه و خلاص . گفتم : - نه مرسي يكم كار مار دارم انجام بدم ميرم .
فريد سري تكون داد و ديگه اصرار نكرد . ديدي گفتم دلش ميخواست باهاشون نرم ! خداحافظي كردن و خيلي سريع رفتن . هيراد از اتاقش اومد بيرون . كيفش دستش بود . هنوزم از برخوردش دلخور بودم . البته حق و بهش ميدادم خودمم اين روزا از خودم راضي نبودم . هميشه انقدر به خودم مينازيدم كه حد نداشت ولي الان حس ميكردم يه چيزي كم دارم . حرف هيرادم حسم و بدتر كرده بود .
سرم و گردوندم و دوباره رفتم سمت آشپزخونه . حداقل ميرفت قيافه ي نحسش و نميديدم ميون راه با صداش متوقفم كرد :
- بلبل .
همونجوري كه پشتم بهش بود چند ثانيه چشمام و بستم و نفسم و محكم دادم بيرون . انگار ميخواستم خودم و آروم كنم كه بلا ملايي سرش نيارم . برگشتم سمتش و با اخماي تو هم گفتم :
- بله ؟
- بيشتر ميموني ؟
- بله .
- خوب پس اتاق منم يه تميز كاري بكن ولي تاكيد ميكنم سمت ميزم نرو .
- ديروز تازه اونجارو تميز كردم .
- آره ولي روي ميز گرد و خاك بود دوباره تميز كن .
دوست نداشتم 1 كلمه ي ديگه باهاش حرف بزنم . وقتي باهاش صحبت ميكردم هي حسم بدتر و بدتر ميشد . سُها راست ميگفت تا كي ميخواستم به اين و امثال اين سرويس بدم و دستور بشنوم ؟ بايد يه همتي ميكردم و خودم خودم و از اين وضع در مي آوردم زير لب آروم گفتم : - باشه .
نگاه مشكوكي به صورتم انداخت و گفت :
- از چيزي ناراحتي ؟
نگاه سردم و بهش دوختم و گفتم :
- نه
- پس وراجيات كوش ؟
چه وقت بدي رو واسه حرف زدن انتخاب كرده بود دِ بيا برو ديگه تا نزدم دكورت و بيارم پايين ! گفتم :
- با اجازتون كار دارم .
برگشتم و رفتم سمت آشپزخونه . دستمال گردگيري و زمين شور و برداشتم و اومدم بيرون هنوزم اونجا وايساده بود . ملك خودش بود ميتونست تا صبح اونجا خشك بشه مارو سننه ؟
اول از اتاق فريد شروع كردم . زمين شور و به ديوار تكيه دادم و با دستمال افتادم به جون ميزش . چقدر اين پسر منظم بود برعكس هيراد ! مشغول تميز كاري بودم كه هيراد جلوي در اتاق سبز شد . نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم :
- شوما هنوز اينجايين ؟
romangram.com | @romangram_com