#همیشه_یکی_هست_پارت_93
- چيز ديگه اي ميخواين ؟
يكم فكر كرد انگار دودل بود كه حرفي رو بزنه يا نزنه دوباره گفتم :
- چيزي شده ؟
نگاهم كرد و گفت :
- قهوه هارو آماده كن بده خانوم مقدمي بياره تو اتاقم .
پشتش و بهم كرد و داشت ميرفت كه گفتم :
- كار خانوم مقدمي يه چيز ديگست ! چرا من نبايد بيارم ؟
برگشت سمتم و نگاهي تو چشمام كرد گفت :
- سر و وضعت مناسب نيست . اون كلاه مسخره اي هم كه رو سرته بدترش كرده . خانوم مقدمي بياره بهتره گفتم كه مهمونم خيلي مهمه .
اين و گفت و رفت . يه لحظه وا رفتم . خواستم برم يقش و بگيرم و انقدر بزنمش تا جون بده . ولي روي صندلي افتادم . گلوم بيشتر فشرده ميشد . حس ميكردم ديگه حرفم نميتونم بزنم . اون از صبح اينم از الان .
بلبل تو قوي بودي . چته ؟ الان نشستي اينجا واسه خودت زانوي غم ب*غ*ل گرفتي ؟ بايد حالش و بگيري . ” خفه كار كن بابا ! نميخوام الان قوي باشم . ميخوام تو خودم باشم . “
صداي تو سرم قطع شده بود . حقيقت و گفته بود . دوباره نگاهم به سر و وضعم افتاد . واقعا تيريپم واسه كار توي يه شركت مُند بالا اونم شمال شهر اصلا مناسب نبود .
مهمون هيراد رسيد . قهوه هارو ريختم و توي سيني گذاشتم بعد سيني رو به دست سُها دادم تا ببره تو اتاق هيراد . سُها با تعجب گفت :
- چرا خودت نميبريش ؟
لبخند محزوني زدم و گفتم :
- خودشون خواستن تو ببري . من بي تقصيرم .
سُها از همه جا بي خبر سيني رو برداشت و برد . دوباره روي صندلي ولو شدم و به كتاب رو به روم زل زدم .
سُها برگشت يه نگاه به قيافه ي آويزون من كرد و گفت :
- چيزي شده بلبل ؟ از صبح تو خودتي .
- نه بابا واس چي چيزي بشه ؟ خيليم رو فُرمَم !
- تو گفتي منم باور كردم . باشه نگو . ولي هر وقت دوست داشتي بهم بگي مطمئن باش من گوش شنواي خوبيم واسه حرفات .
سري تكون دادم و سُها رفت . دلم ميخواست فرياد بزنم . ولي الان نه . هنوز ظرفيتم تكميل نشده بود من بدتر از اينارو پشت سرم گذاشته بودم . نبايد با 4 تا كلمه وا ميدادم .
ساعت 7 بود سُها و فريد عزم رفتن كرده بودن . فريد براي چندمين بار توي اين مدت اومد طرفم و گفت :
romangram.com | @romangram_com