#همیشه_یکی_هست_پارت_83
- مثل اينكه اينجا واقعا ته دنياست !
پوزخند زدم و گفتم :
- مرسي كه رسوندينم . زت زياد .
سري تكون داد منم به سمت مغازه رفتم . اكبر از توي مغازه خيره خيره داشت نگام ميكرد . هيراد سريع دور زد و از اونجا دور شد . وارد مغازه شدم و گفتم :
- سلام واس چي هنوز نرفتي ؟
اكبر عين اين مات ماتيا گفت :
- اين آقا خوشتيپه كي بود ؟
خندم گرفت گفتم :
- تو تيپش و از كجا ديدي ؟
- همين كه سوار اين ماشينه بود پس حتما خوش تيپم هست ديگه !
- رييسم بود .
اين و گفتم و به سمت دستشويي رفتم دوباره گفت :
- رييست بود سرويست كه نبود ! واسه چي تا اينجا آوردت ؟
دستام و شستم و برگشتم پيش اكبر گفتم :
- تو ايستگاه وايساده بودم اونم ديد اتوب*و*س نيومده دلش سوخت مارو رسوند . تو چرا نبستي بري ؟ 1 ساعت پيش باس ميرفتي .
اكبر با دلخوري نگام كرد و گفت :
- توام باس 1 ساعت پيش ميرسيدي . نگران شدم گفتم بيشتر بمونم تا بياي . ديگه نميدونستم با اين آقا با كلاسا ميري دَدَر !
اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
- چه مرگته ؟ ميگم يارو دلش سوخت سوارم كرد . تا دير وقت داشتم اون دفتر لعنتي رو ميشستم .
پوفي كردم و گفتم :
- خيلي خوب برو ديگه .
- منظور بدي نداشتم . فقط نگران بودم .
نگاهي به صورتش كردم . چقدر چهرش معصوم و مهربون بود آروم تر شدم اخمام و باز كردم و گفتم :
- ميدونم . برو خونه بخواب . صبح خواب ميموني نميتوني بلند شي .
romangram.com | @romangram_com