#همیشه_یکی_هست_پارت_82

- نه من از همين كه هستم راضيم .

شونه هاش و بالا انداخت و گفت :

- ميل خودته . ولي اگه هر كسي جاي خودش باشه بهتره . چرا يكي بايد به چيزي كه نيست تظاهر كنه ؟

صورتم و به سمت شيشه گرفتم و گفتم :

- من تظاهر نميكنم هميني كه هستم و نشون ميدم .

- باشه وقتي خودت نميخواي منم چيزي نميگم .

كل مسير به سكوت گذشت . حرفاش تو سرم چرخ ميزد ولي سريع پسشون ميزدم . بالاخره نزديكاي مغازه ي ممد آقا رسيديم . دلم نميخواست بفهمه كه توي مغازه زندگي ميكنم پس جلوتر بهش گفتم :

- دستتون درست مارو همين جاها بندازين پايين . ديگه از اين جا به بعد ماشين رو نيست .

سرعت ماشين و كم كرد و گفت :

- چرا اونجا راه هست كه . از اونجا ميرم .

دستپاچه گفتم :

- نه جلوتر راه بسته ميشه . تا همين جام شرمندمون كردين . پياده ميشيم همين جاها .

يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :

- نكنه ميترسي خونتون و ياد بگيرم ؟

نفسم و دادم بيرون و گفتم :

- نه ولي راحت ترم كه خودم برم .

مثل آدماي مشكوك گفت :

- من كه تا اينجا اومدم . دوست دارم اين 4 قدمم خودم برسونمت .

هيچي نگفتم با عصبانيت تكيه زدم به صندلي و تو دلم گفتم ” به درك “

ماشينش و حركت داد روبه روي مغازه ي ممد آقا گفتم نگه داره . اونم نگاهي به اطراف انداخت و گفت :

- خونتون كدومه ؟

يكي نبود بگه آخه تو مُفَتِشي ؟ رات و بگير برو ديگه . ولي اين و بهش نگفتم با خجالت اشاره اي به مغازه ي ممد آقا كردم و گفتم :

- خونه نيست توي اين مغازه ميخوابم .

با تعجب نگاهي به مغازه كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com