#همیشه_یکی_هست_پارت_69
نگاهش كردم و گفتم :
- نه من صبحونه خوردم شوما بفرما .
دروغ كه كنتر نميندازه همينجوري هي ببند !
- آخه اينجوري كه درست نيست . پس از اين به بعد ميل نكنين بياين اينجا ميل كنين .
آروم سري تكون دادم اونم ديگه چيزي نگفت . تقريبا آخراي خوردنش بود كه هيراد رسيد و نشست سر ميز . فريد نگاهي بهش كرد و گفت :
- چرا چشمات قرمزه ؟
- ديشب خوب نخوابيدم .
- چرا ؟
- باز مريم جون واسم خواب ديده بود .
فريد زد زير خنده هيراد گفت :
- كوفت نخند . بدبختي من خنده داره ؟
فريد جلوي خندش و گرفت و گفت :
- بدبختي چيه ؟ مگه مادر بدبختي پسرش و ميخواد ؟ خوب حق داره 28 سالته هيچ كس بهت نگفته بابا
دوباره زد زير خنده . هيراد از جاش بلند شد و گفت :
- من دارم ميرم بيرون چند جا كار دارم . توام به جاي اين كه بشيني اينجا از خنده ريسه بري پاشو برو تو اتاقت . ديشب چند نفر بهم زنگ زدن براي منشي و اينا امروز بعد از 10 باهاشون قرار گذاشتم . فقط جون فريد الكي كسي رو استخدام نكن . دلسوزي هم نكن . ما يكي رو ميخوايم كار راه انداز باشه . نبينم يه آدم به درد نخور و استخدام كنيا .
- باشه خيالت تخت برو .
- ببين يه كار و بهت سپردم . نيام ببينم خراب كردي .
- برو حواسم هست .
هيراد نفسش و بيرون داد و گقت :
- من كه ميدونم آخرش واسه اعتمادم بهت پشيمون ميشم .
فريد خنديد و فقط واسه هيراد دست تكون داد . اصلا انگار نه انگار منم اونجا نشسته بودم . فريد از سر ميز بلند شد هنوز رگه هاي خنده تو صورتش بود به سمتم برگشت و گفت :
- ممنون
سري تكون دادم و گفتم :
- نوش جون .
romangram.com | @romangram_com