#همیشه_یکی_هست_پارت_70

از آشپزخونه رفت بيرون . فكر كنم مريم جون مادر هيراد بود . غلط نكنم دنبال زن واسه اين برج زهر مار ميگشت ! آخه كي بيل تو مخش خورده كه بياد زن اين شه ؟

همينجوري ميز و جمع ميكردم و با خودم فكر ميكردم . دوست داشتم تو زندگي جفتشون فضولي كنم يكم آمار بگيرم ازشون . البته حالا كه زود بود .

ظرفارو ميشستم كه صداي خداحافظي هيراد و فريد و شنيدم . انتظار نداشتم از منم خداحافظي كنه توي همين چند تا برخورد فهميده بودم يه پايه ي ادبش ميلنگيد !

كار ظرفارو كه تموم كردم با دستمال گردگيري به سمت اتاق هيراد رفتم . چقدرم اينجا به هم ريخته بود ! اين ديگه تو شل*خ*تگي دست منم از پشت بسته بود . رو ميزش كه جاي هيچي نبود . 3 تا ليوان كثيف روي ميزش رديف شده بود . خودش كلافه نميشد از اين همه كثيفي ؟

ليوانارو بردم تو آشپزخونه گذاشتم تا بعدا بشورم . دوباره برگشتم تو اتاقش . ورقه هايي كه روي ميزش بود و دسته كردم و گوشه اي گذاشتم بعد با دستمال همه جارو خوب گردگيري كردم . وقتي كارم تموم شد نگاه سرسري به اتاق انداختم . دستت درست بلبل يه قرون اومد رو اتاق !

به سمت اتاق فريد رفتم گفتم :

- اتاق آقاي كياني رو تميز كردم ميخواين مال شومارم تميز كنم ؟

فريد سرش و بالا گرفت و نگاهي به ساعتش كرد گفت :

- نه ممنون بذارين واسه ي بعد الان ميان واسه ي مصاحبه . فقط شما لطف كنين وقتي اومدن به من اطلاع بدين .

سرم و تكون دادم و دوباره رفتم تو آشپزخونه . بعد از چند دقيقه تقه اي به در واحدمون خورد رفتم جلو يه دختر پشت در بود . حسابي تيپ زده بود و بوي عطرشم كه جلوتر از خودش ميومد . موهاي بلوندش از شال كوتاهي كه سرش كرده بود زده بود بيرون . نگاهش كردم با ناز دستش و تكون داد و گفت : - ببخشيد من براي مصاحبه اومدم .

- بفرماييد تو الان بهشون خبر ميدم .

همونجا وايساد به سمت اتاق فريد رفتم . هنوز از تيپ و قيافه ي دختره تعجب كرده بودم . اين با اين سر و ريخت ديگه چه احتياجي به پول و كار داشت . چه حرفا ميزني بلبل اينا ظاهر قضيست ! به فريد اطلاع دادم و بعد دختره رو راهنمايي كردم . دوباره برگشتم تو آشپزخونه صداي قهقهه ي خنده ي دختره بلند بود . انگار اومده بود اينجا جوك تعريف كنه بخندن !

نميدونم چرا حسوديم شد به تيپش . البته زياد خوشگل نبود ولي يه جورايي زيادي دخترونه بود .

بعد از چند دقيقه فريد و اون دختره با هم اومدن بيرون دختره بلند ميخنديد و فريدم يه لبخند رو لبش بود ! خداحافظي كردن و وقتي دختره رفت فريد نفس عميقي كشيد و گفت :

- اووووف بيچاره خانوادش . چقدر بلند حرف ميزد و ميخنديد . اين اگه اينجا استخدام شه من تمركزم و از دست ميدم .

از حرفش خندم گرفت . بيچاره بيراهم نميگفت صداش كل واحد و گرفته بود .

تا ساعت 12 دو نفر ديگه هم اومدن . يكيشون عين همون دختر اوليه بود فقط با ولووم كمتر ! ولي يكي ديگشون نسبتا محجوب بود و خيلي هم آروم حرف ميزد . خود فريد نظرش رو اون دختره بود . ولي خودش ميگفت بايد با هيرادم مشورت كنه . انگار همه چي زير دست اون رد ميشد . فريد بيخيال تر از هيراد به نظر ميومد ولي هيراد خيلي جدي و با پشتكار تر بود .

حدود ساعت 1 بود كه هيراد برگشت . دو تا ظرف غذا هم تو دستش بود يه راست رفت به سمت اتاق فريد صداشون و ميشنيدم :

- سلام پاشو بيا ناهار گرفتم .

- سلام كارات تموم شد ؟

- نه بابا از اينجا رفتم مريم جون بهم زنگ زد دوباره گيرم انداخت .

- خوب يه بارم بيا به ساز دلش بر*ق*ص .

همونجوري كه هيراد و پشت سرش فريد به سمت آشپزخونه ميومدن گفت :

- بگي نگي همين قصدم دارم .


romangram.com | @romangram_com