#همیشه_یکی_هست_پارت_68
به سمت آشپزخونه رفتم سماور بزرگي كه اونجا بود و آب كردم و گذاشتم جوش بياد . بي هدف روي يه صندلي كه توي آشپزخونه بود نشستم .
فريد با يه كيسه اومد توي آشپزخونه و گفت :
- اين وسايل صبحانست . ميشه ميز و بچينين ؟
چقدر اين بچه مودب بود كيسه رو از دستش گرفتم و سرم و تكون دادم . سريع وسايل صبحونه رو چيدم و بعد رفتم سمت اتاق فريد :
- آق صارمي چيندم بفرماييد .
فريد با لبخند تشكر كرد و همونجوري كه سرش و دوباره مينداخت پايين گفت :
- من يكم كار دارم ميشه شما هيراد و صدا كنين منم تا 5 دقيقه ديگه ميام .
باز دوباره بايد ميرفتم جلو چشم اين برج زهر مار ! تقه اي به در اتاقش زدم صداش و شنيدم :
- بله ؟
در و باز كردم و از همون دم در گفتم :
-بفرماييد صبحونه .
بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
- الان ميام .
داشتم در اتاقش و ميبستم كه گفت :
- ببين .
برگشتم سمتش انگار اسم نداشتم ! گفتم :
- با مايين ؟
- آره ديگه . من بعد از صبحانه چند جا كار دارم ميرم بيرون تو بيا يه گردگيري بكن اتاقمو حسابي گرد و خاك رو همه چي نشسته .
سري تكون دادم و در اتاقش و بستم . ببين تورو خدا كارت به كجا رسيده بلبل ! هميشه آقاي خودت بودي و نوكر خودت كسي جرات نداشت بهت دستور بده حالا بايد وايسي ببيني اين بهت چي ميگه تا بدو بدو انجامش بدي ! هي ! اگه واس خاطر پولش نبود عمرا واينميستادم دستوراي اين و گوش كنم .
به سمت آشپزخونه رفتم و توي استكان واسشون چايي ريختم گذاشتم سر ميز . فريد اومد و گفت :
- هيراد و صدا نكردي ؟
- چرا گفتن ميان .
فريد بي هيچ حرفي پشت ميز نشست و مشغول خوردن شد منم روي يه صندلي دور تر نشسته بودم و از پنجره بيرون و نگاه ميكردم كه فريد گفت :
- مگه شما ميل نميكنين ؟
romangram.com | @romangram_com