#همیشه_یکی_هست_پارت_67
- آخ پاك يادم رفت . ديشب عجله اي رفتم اصلا حواسم نبود .
نگاهي به من كرد كه داشتم با اخم نگاهش ميكردم رو به عمو رحيم گفت :
- عمو رحيم از اين به بعد صبحها كليد و بدين به بلبل .
عمو رحيم سري تكون داد و گفت :
- باشه عمو .
بعد به سمت اتاقك خودش رفت فريد لبخندي رو لبش بود گفت :
- دوباره ديدمتون . خوب هستين ؟
به نظر فهميده تر از هيراد ميومد گفتم :
- قربونتون شوما خوبين ؟
سري تكون داد و لبخند زد . هيراد گفت :
- خيلي خوب احوالپرسي رو بذارين واسه بعد .
كليدارو به طرفم گرفت و گفت :
- بلبل برو درارو باز كن .
نه سلامي نه عليكي ! شيطونه ميگه … پووووووف . بيخيال بچه زدن نداره .
كليدارو ازش گرفتم و خواستم از راه پله برم بالا كه هيراد دوباره با صداي توبيخ كنندش گفت :
- كجا ميري ؟ بيا با آسانسور برو .
بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
- با پله راحت ترم .
حتي 1 دقيقه هم صبر نكردم كه چيزي بگه . 3 طبقه رو سريع رفتم بالا ولي سرعت آسانسور از من بيشتر بود كنار در كه رسيدم نفس نفس ميزدم هيراد و فريد هم كيف به دست كنار در وايساده بودن و منتظر بودن من در و براشون باز كنم . هيراد نگاه پر تمسخري بهم كرد و گفت : - واسه همين گفتم با آسانسور بيا . بدو در و باز كن .
انگار اين يارو به هيچ صراطي م*س*تقيم نبود حالا جوابش و نميدادم فكر ميكردم لالم !
انگار اين يارو به هيچ صراطي م*س*تقيم نبود حالا جوابش و نميدادم فكر ميكردم لالم !
دوباره خودم و زدم به رگ بيخياليم . با كليد در و باز كردم و منتظر موندم تا جفتشون برن تو . هيراد بدون توجه به من سريع رفت تو ولي فريد با لبخند مهربونش گفت :
- شما بفرماييد اول .
دستپاچه شدم . عادت به اين همه مهربوني نداشتم هول شدم و سريع رفتم تو . فريدم پشت من وارد شد و در و باز گذاشت . تازه فهميدم اون اتاقايي كه رو به روي هم بودن سمت چپي واسه فريد بود سمت راستي هم واسه هيراد . با حسرت يه نگاه به ميز منشي انداختم . كاش ميتونستم اونجا بشينم . پوفي كردم و با خودم گفتم ” بلبل خان همين كه بدون مدرك و هيچي اين كار و بهت دادن بايد بري خدارو شكر كني . “
romangram.com | @romangram_com