#همیشه_یکی_هست_پارت_299

- چون تو سرمه اي .

پوزخندي زدم و گفتم :

- آره يه دختر آسمون جُل .

- اينجوري حرف نزن .

- وقتي مريم جون بفهمه به يه دختري مثل من داري كمك ميكني چيكار ميكنه ؟ ناراحت نميشه ؟

- مريم جون اونجوري كه تو فكر ميكني نيست .

هيچي نگفتم . چرا حرف نميزد . چرا از احساسش بهم هيچي نميگفت . چرا من و توي اين دوراهي مسخره ميذاشت ؟

اومد نزديك تر . دستم و گرفت و گفت :

- نميدوني وقتي كه با اون وضع ديدمت چه حسي داشتم . كم مونده بود ديوونه بشم . اگه يكم دير تر ميرسيدم معلوم نبود چي ميشد . اونوقت خودم و تا آخر عمرم نميبخشيدم . من بايد خيلي وقت پيش از اونجا مي آوردمت بيرون ولي همش دست دست كردم . همش پشت گوش انداختمش .

دستم و از توي دستش در آوردم و گفتم :

- ميخواي با اين حرفات چي و ثابت كني ؟ اصلا مگه وظيفه ي تو بود ؟

هيراد كلافه چرخي دور خودش زد و دوباره روبه روي من قرار گرفت گفت :

- چجوري بايد حاليت كنم كه … كه …

حرفش و خورد . سكوت كردم . منتظر بودم جملش و كامل كنه . قلبم ضربانش دوباره تند شد . انگار اون فهميده بود معني حرفاي هيراد چيه . پس چرا خودش هيچي نميگفت ؟

نگاهش و تو چشمام دوخت . گفت :

- نميدونم چرا اين زبون لعنتي نميچرخه كه حرفم و بهت بزنم . خسته شدم از اين همه تو داري . از اين همه حرفاي نگفته اي كه شبا قبل از خواب بارها و بارها تو خيالم بهت ميزنم .

با چشماي گرد شده داشتم نگاهش ميكردم چي و ميخواست بگه ؟ دوباره يكم با خودش كلنجار رفت . با زبونش لبش و خيس كرد و گفت :

- من دوستت دارم .



چند لحظه انگار همه چي متوقف شد هيچ صدايي نه از من در ميومد نه از هيراد . جفتمون به هم خيره شده بوديم . داشتم حرفش و تو سرم سبك سنگين ميكردم . اون چي گفت ؟ واقعا با من بود ؟ قلبم انگار ديوونه شده بود . بدجور تپشاي قلبم نامنظم شده بود . مطمئن بودم صداي قلبم و ميشنوه . بايد خوشحال باشم ؟ سرمه تو بايد خوشحال باشي . ديدي گفت دوست داره . زود باش توام يه چيزي بگو . چرا ساكتي ؟

انگار دوباره زمان به حركت در اومد . نفسش و محكم بيرون داد و مثل آدمايي كه يه بار سنگيني از روي دوششون برداشته شده گفت :

- گفتم . واقعا گفتم .

دوباره نفس عميقي كشيد و لبخندي روي لبش نشست . خوشحال گفت :

- باورم نميشه بالاخره گفتمش .


romangram.com | @romangram_com