#همیشه_یکی_هست_پارت_298
يه قطره اشك از گوشه ي چشمم افتاد پايين . به جايي رسيده بودم كه يكي بايد برام دل ميسوزوند ؟ دوباره گفت :
- سرمه من و نگاه كن .
سرم و گرفتم بالا . حلقه ي اشك و توي چشمام ديد . از جاش پاشد و اومد كنارم گفت :
- فكر هيچي و نكن . اينجا مال منه و ميتونم يه تصميم درست در موردش بگيرم .
دوباره سرم و انداختم پايين . حرفي نداشتم كه بزنم . اين كارش برام خيلي ارزش داشت . گفت :
- نميخواي خونه رو ببيني ؟
بدون اينكه جواب اين سوالش و بدم گفتم :
- پس حداقل يه پولي رو به عنوان اجاره ازم بگيرين .
عصباني با اخماي تو هم رفته گفت :
- مگه تو به ذكاوت پول ميدادي ؟
از جام بلند شدم و گفتم :
- نه ولي اينجا خونست . اون يه انباري بود .
- سرمه الان به اندازه ي كافي داغونم تو بدترش نكن .
حرفي كه تو دلم بود به زبون آوردم :
- چرا داغونين ؟
عصباني تر گفت :
- چند ساعت پيش اون آشغال كم مونده بود يه بلايي سرت بياره اونوقت من آروم باشم ؟
- براي شما چه فرقي ميكنه ؟ مگه من براي شما كي هستم ؟
- انقدر شما شما نكن .
سرم و پايين انداختم دوباره گفت :
- گفتم برام مهمي . چرا نميخواد باورت بشه ؟
فقط همين ؟ مهمم ؟ چرا نميگفت ازم خوشش مياد ؟ مگه بهم نگفته بود عزيزم ؟ براي دل خوشيم بود ؟ گفتم :
- چرا بايد براتون مهم باشم ؟
دهنش باز و بسته ميشد ولي هيچ حرفي ازش بيرون نميومد . انگار نميدونست چي بگه . يا ميدونست ولي براش سخت بود . بالاخره گفت :
romangram.com | @romangram_com