#همیشه_یکی_هست_پارت_297
كفشام و به تقليد از هيراد داخل در آوردم و در و بستم . با قدماي آروم جلو رفتم و نگاهي به خونه ي شيكي كه روبه روم قرار داشت انداختم . خونه با وسايل خيلي قشنگي مبله شده بود . انگار اين خونه از توي آرزوهاي من پريده بود بيرون . چقدر از دور به اينجور خونه ها نگاه كرده بودم . كاش واقعا اينجا مال من بود . كاش ميتونستم تا ابد اينجا بمونم .
هيراد خودش و روي مبلي انداخت و گفت :
- بشين .
به حرفش گوش دادم و روي اولين مبلي كه ديدم نشستم . هنوزم نگاهم دور تا دور خونه رو ميپاييد .
انقدر محو تجملات خونه شده بودم كه اصلا توجهي به هيراد كه مقابلم نشسته بود نداشتم .
هيراد صداش و صاف كرد كه باعث شد به سمتش برگردم و نگاهش كنم گفت :
- خوب نظرت چيه اينجا بموني ؟
با تعجب گفتم :
- اينجا ؟!
- آره مگه چه عيبي داره ؟ اينجا هيچ غريبه اي هم نيست . ميتوني زندگي خودت و داشته باشي . جاشم امنه . نگهبان قابل اعتمادي هم داره . منم خيالم اينجا راحته . البته اگه ميومدي پيش خودم راحت تر بودم ولي خوب اينجا هم بد نيست . خوبه ؟
- آخه … آخه …
- آخه و اما و اگر نداره . نميتونم اجازه بدم امثال ذكاوت هر غلطي كه دلشون ميخواد بكنن .
سرش و توي دستش گرفت . كلافه بود . درست مثل وقتي كه توي پاركينگ بوديم . سكوت كردم . دوباره ياد اون اتفاق افتادم . سرش و گرفت بالا و گفت :
- تو اينجا ميموني مخالفتم نميكني . فهميدي ؟
توي چشماش نگاه كردم . اصلا نميدونستم اينجا كجا هست ؟ مال كي بود ؟ دوباره به حرف اومد :
- اينجا خونه ي منه . خيلي وقت پيش خريدمش ولي تا حالا پام و توش نذاشتم . الان اين خونه به درد ميخوره . ميتوني اينجا بموني . نه كسي مزاحمت ميشه نه اينكه مجبور ميشي دوباره برگردي توي اون انباري .
يعني واقعا ميخواست اين خونه ي عروسك و بده دست من ؟ توي سرش چيزي خورده بود ؟ چرا من ؟ گفتم :
- چجوري ميتونين اين خونه رو بدين دست من ؟
- الان برام تنها چيزي كه مهمه تويي . به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكنم .
سرم و انداختم پايين همينجوري كه با انگشتام بازي ميكردم گفتم :
- تا كي ميتونم اينجا بمونم ؟ 1 هفته ؟ 1 ماه ؟
- تا هر وقت كه دلت بخواد .
- ولي من نميتونم قبول كنم .
- گفتم رو حرفم نه نيار . نگفتم ؟
romangram.com | @romangram_com