#همیشه_یکی_هست_پارت_296

- چرا ولي صلاح نيست بيام خونه ي شما . يعني چجوري بگم …

ميون حرفم پريد و گفت :

- سرمه مخالفت نكن .

نگاهش كردم . خودمم از خدام بود كه صبح تا شب ببينمش ولي آخه بعدش چي ؟ ميتونستم راحت ازش دل بكنم ؟ از اين نگاه عسليش ؟ از اين حس حمايتگرش ؟ چرا باهام اين كار و ميكرد ؟

گفتم :

- آقاي كياني برام سخته بيام جايي كه غريبم . من هيچ نسبتي با شما و مريم جون ندارم . خواهش ميكنم ازم نخواين .

هيراد كلافه گفت :

- پس ميخواي كجا بري ؟

اين سوالي بود كه بارها و بارها از خودم پرسيده بودم . يكي ديگه به جام گفت :

- اگه ميشه من و برسونين خونه ي سها اينا . بعدش يه فكري ميكنم .

چرا اين حرف و زده بودم ؟ اصلا روم ميشد برم خونه ي سها ؟

هيراد نگاه اخم آلودش و بهم دوخت و گفت :

- سها و شوهرش غريبه نيستن ؟

حرفي نداشتم بزنم . اونم ديگه اصراري نكرد كه حرف بزنيم . تمام حرصش و سر پدال گاز بنده خدا خالي ميكرد .

نگاهم و به بيرون دوختم . حس ميكردم جاي لباي ذكاوت روي بدنم مونده و كثيفم كرده . دلم ميخواست برم حموم و انقدر خودم و بشورم تا هيچ اثري ازش باقي نمونه . حس خوبي نداشتم . حالم داشت از خودم به هم ميخورد .

چند دقيقه بعد هيراد رو به روي آپارتماني با نماي مشكي ترمز كرد و گفت :

- پياده شو .

نگاهم روي ساختمون موند . اصلا آشنا نبود . نميدونستم اونجا كجاست . خونه ي سها كه نبود . خونه ي هيراد اينا هم كه نبود اونجارو قبلا وقتي مريم جون و ميخواستيم برسونيم ديده بودم . خواستم از هيراد بپرسم اونجا كجاست كه ديدم سريع پياده شد . ساكم و از روي صندلي عقب برداشت . منم ناچارا پياده شدم . گفتم : - اينجا كجاست ؟

- بيا بالا بهت ميگم .

خودش به سمت در ساختمون رفت . در ماشين و بستم و به سمتش رفتم . نگهباني كه دم در بود در و براي هيراد باز كرد و باهاش سلام و احوال پرسي كرد . من مات و مبهوت به ساختمون مجللي كه جلوم بود خيره شده بودم . هيراد از كنار در گذشت و به سمت آسانسوري رفت و به من اشاره كرد كه برم كنارش . قدمام و تند تر كردم . از كنار نگهبان جووني كه گوشه اي وايساده بود رد شدم و به سمت هيراد رفتم . بايد به هيراد اعتماد ميكردم . حداقل تا اينجا كه قابل اعتماد بود .

استرس بدي داشتم . ميترسيدم جاي درستي نيومده باشم . ولي وقتي چهره ي جدي هيراد و ميديدم با خودم ميگفتم ” به هيراد شك داري ؟ كسي كه نجاتت داده ؟ ” افكارم و پس زدم . انقدر ذهنم درگير بود كه نفهميدم كي سوار آسانسور شدم و كي پياده شدم . انگار ديگه ترسمم از اين اتاقك آهني داشت ميريخت .

مقابلم دو تا در چوبي قهوه اي سوخته بود هيراد به طرف در سمت راست رفت و با كليد بازش كرد . خودش رفت تو و چراغارو روشن كرد . ولي من هنوزم بيرون وايساده بودم .

هيراد دوباره سركي عقب كشيد و به من گفت :

- بيا ديگه .


romangram.com | @romangram_com