#همیشه_یکی_هست_پارت_295

همه ي لباسام و تند تند مينداختم توي ساك . سعي ميكردم نگاهم و به اطراف نندازم . هيرادم مدام توي رفت و آمد بود و وسايلم و جمع ميكرد .

واقعا ميخواستم برم خونشون ؟ نه . من كه اين و نميخواستم . من كه ميخواستم بهش جواب رد بدم . ولي الان دلم ميخواست از اون انباري دور بشم . دوست نداشتم حتي واسه ي يه لحظه هم اونجا بمونم .

همه ي لباسام و جمع كردم . نگاهي به انباري نيمه خالي انداختم . هيراد دوباره اومد تو اتاق و گفت :

- لباسات و بپوش . اين چند تا وسيله رو هم ببرم تمومه . ميريم .

سر تكون دادم و يه مانتو از بين لباسام كشيدم بيرون و روي همون شلوار مشكي تو خونه ايم پوشيدمش . شال مشكي كه روي زمين افتاده بود رو هم برداشتم و سرم كردم . كت هيراد و روي دستم انداختم و منتظر شدم كارش تموم شه . هنوزم يكم دست و پاهام ميلرزيد . ديگه به كي ميتونستم توي اين دنيا اعتماد كنم ؟

هيراد برگشت و گفت :

- بريم ؟

كتش و به طرفش گرفتم . ازم گرفت و با دست اشاره كرد كه جلوتر برم . حتي نيم نگاهي به عقب ننداختم كه دوباره اون انباري نحس و ببينم .

هيراد به سمت در رفت منم پشتش حركت كردم . واقعا از ته دل خدارو شكر ميكردم كه هيراد اومده بود . چه به موقع بود .

سوار ماشينش شدم . انگار تا اون لحظه نميتونستم درست نفس بكشم . حس ميكردم الان جام امنه !

هيراد ماشين و راه انداخت و گفت :

- حالت خوبه ؟

صدام و صاف كردم و گفتم :

- خوبم .

انگار خيالش راحت شد كه لال نشدم هنوز . گفت :

- همه چي درست ميشه نگران نباش .

نگاهم و به صورت مهربونش دوختم . چند لحظه قبل من توي ب*غ*لش بودم . از فكرشم حس خوبي بهم دست داد .

گفتم :

- الان كجا ميريم ؟

- خونه ي ما .

من مني كردم و گفتم :

- ولي من نميخوام اونجا بيام .

اخماش و تو هم كشيد و گفت :

- يعني چي ؟ پس كجا ميخواي بري ؟ نديدي الان چه اتفاقي افتاد ؟


romangram.com | @romangram_com