#همیشه_یکی_هست_پارت_294

- ميخواي بري لباسات و جمع كني ؟

دوباره نگاهم و بهش دوختم . لبخند مهربوني بهم زد و گفت :

- خودت كه ديدي . درست نيست اينجا بموني . هنوزم ميخواي اينجا باشي ؟

سرم و به علامت نه تكون دادم . نميدونم چرا نميتونستم حرفي بهش بزنم . ازش خجالت ميكشيدم . توي وضع خوبي من و نديده بود . دوباره همون لبخند نشست رو لبش و گفت :

- كمكت ميكنم . باشه ؟

دوباره سرم و تكون دادم . خنديد و گفت :

- چرا پس باهام حرف نميزني ؟

هيچي نگفتم . دوباره گفت :

- اشكال نداره . بيا بريم وسايلت و جمع كنيم .

هيراد جلوتر رفت . يه جورايي از اون انباري وحشت داشتم . هيراد كه ديد پشت سرش نميام گفت :

- بيا سرمه دير ميشه ها . شب شد .

آب دهنم و قورت دادم . گفتم :

- ميترسم .

به سمتم برگشت و گفت :

- من اينجام از چي ميترسي ؟ با من بيا ترس نداره .

با قدماي لرزون پشت هيراد به سمت انباري رفتم . بيشتر شبيه اين بود كه پشتش پناه گرفته باشم . فكر ميكردم هنوزم ذكاوت اونجاست . هيراد وارد انباري شد . ولي من پشت در وايساده بودم و با ترس به جايي كه لحظه اي پيش ذكاوت من و گير انداخته بود نگاه ميكردم .

هيراد رد نگاهم و گرفت وقتي ديد به زمين خيره شدم به سمتم اومد . دستم و گرفت و گفت :

- بيا تو . ترس نداره كه .

يكم دلم آروم شد . وارد انباري شدم . جايي كه برام مثل بهشت ميموند حالا تبديل شده بود به جهنم !

هيراد گفت :

- خوب لباسات و كجا ميريزي ؟

رفتم جلو و از يه گوشه ساك بزرگي رو در آوردم و به سمت لباسام رفتم .

هيرادم گفت :

- خوب منم موقتا وسايلت و ميذارم تو انباري خودمون . يه سري خرت و پرت اونجا هست ولي فكر كنم وسايل توام جا بشه اونجا .


romangram.com | @romangram_com