#همیشه_یکی_هست_پارت_292
تازه وقتي روي زمين افتادم متوجه لرزش بدنم شدم . بايد بلند ميشدم . انگار توي خلا گير افتاده بودم هيچ صدايي رو نميشنيدم . بلند شو سرمه تو ميتوني . با بدني لرزون از جا بلند شدم و بدون اينكه به جسمي كه بهش برخورد كرده بودم توجه كنم خواستم از كنارش رد شم كه دستي من و محكم گرفت . سرم و بالا گرفتم . با چشماي ترسون نگاهش كردم . اينكه هيراد بود . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ قرار بود بياد . آره اومد ولي چرا انقدر دير ؟ تا الان كجا بود ؟ اگه ميدونست اين ذكاوت عوضي ميخواست باهام چيكار كنه .
لباش تكون ميخورد ولي من مات مونده بودم . از چشماش نگراني ميباريد . ولي من عين مجسمه وايساده بودم . دلم به حضورش گرم شده بود . كاش به جاي اينكه من و تكون بده توي ب*غ*لش ميگرفت .
چقدر به آغوشش احتياج داشتم .
لرزش بدنم كمتر شد . چشمام و رو هم گذاشتم . انگار يكم از نگرانيم كم شده بود . ديگه هيراد كنارم بود . حالا صداشم ميشنيدم .
- تورو خدا حرف بزن . چي شده ؟ سرمه صدام و ميشنوي ؟ من و نگاه كن .
بعد انگار با خودش حرف بزنه گفت :
- خدا اين چش شده ؟
توي همين گير و دار ذكاوت با صورت خوني از انباري اومد بيرون . چشماش هنوزم از خشم قرمز بود . دستش و روي سرش گرفته بود . وقتي ديدمش نا خود آگاه جيغي كشيدم و خودم و توي ب*غ*ل هيراد فرو كردم . دستام و دور كمرش انداختم و تقريبا خزيدم تو ب*غ*لش . چشمام و رو هم فشار ميدادم كه نبينمش .
زير لب مدام به هيراد التماس ميكردم :
- هيراد تورو خدا نذار باهام كاري كنه . هيراد خواهش ميكنم .
دستاي گرم هيراد و دور كمرم حس كردم . صداش اومد كه رو به ذكاوت ميگفت :
- تو اينجا چه غلطي ميكني ؟
- به تو چه .
هيراد خواست قدمي به سمتش برداره كه محكم تر بهش چسبيدم و گفتم :
- بذار بره . هيراد بذار بره من ميترسم .
يه دستش دور كمرم بود و دست ديگش و روي موهام ميكشيد . صداي آرومش و كنار گوشم شنيدم :
- چيزي نيست عزيزم . آروم باش . نميذارم دستش بهت بخوره .
صداي پر تمسخر ذكاوت و شنيدم :
- هه ! جفتتون كثافتين .
هيراد با صداي بلند گفت :
- گمشو تا يه كاري دستت ندادم .
مطمئن بودم كه يه بلايي سرش مياره . ولي من محكم بهش چسبيده بودم و نميذاشتم كه حركت كنه . حتي شنيدن صداي ذكاوتم حالم و بد ميكرد . ولي ذكاوت سمج تر از اين حرفا بود . گفت :
- ميخوام ببينم چيكار ميكني .
هيراد من و از خودش جدا كرد و پشتش قرار داد و تقريبا به سمت ذكاوت حمله كرد . دستم و روي گوشام گذاشته بودم و چشمام و بسته بودم . روي رانوهام نشستم . دلم ميخواست گريه نكنم . ولي حال اون لحظم جوري نبود كه بتونم جلوي خودم و بگيرم .
romangram.com | @romangram_com