#همیشه_یکی_هست_پارت_291

با دستم مچ دست ديگم و ماساژ دادم . حسابي قرمز شده بود . بايد يه بلايي سرش مي آوردم . يهو پام و بلند كردم تا محكم بزنم وسط پاش ولي انگار فكرم و خوند . پام و رو هوا گرفت و تعادلم به هم خورد افتادم زمين . احساس كردم همه ي استخونام شكست .





ديگه نتونستم طاقت بيارم . دستم و رو كمرم گذاشتم و همينجوري كه از درد غلت ميزدم رو زمين گفتم :

- آخ . كمرم .

انگار از اظهار ضعفم به وجد اومد . گفت :

- اوپس . ببخشيد . ميخواستم آروم بذارمت رو زمين .

بعد يكم جدي شد و گفت :

- گفتم كه اگه وحشي نباشي به جفتمون خوش ميگذره . هرچند هنوزم دير نشده .

به سمتم اومد دلم ميخواست پسش بزنم ولي كمرم بهم اين اجازه رو نميداد . حتي نميتونستم پام و تكون بدم . نشست روي پام و دستام و با يه دستش بالاي سرم نگه داشت . سرش و آورد جلوي صورتم . نفساش بوي گند الكل ميداد . سرم و برگردوندم به سمت راست . با دست آزادش سرم و گردوند سمت خودش و گفت : - چند ساعت آينده بهترين ساعت زندگيمون ميشه .

حالا نه ميتونستم دستم و تكون بدم نه پام و . آب دهنم و توي صورتش تف كردم . از اين كارم چندشش شد . با عصبانيت گفت :

- هر چي بهت آوانس ميدم بازم حاليت نميشه ؟ هر بلايي سرت بياد ديگه با خودته . دختره ي آشغال .

دستش و به سمت دكمه هاي مانتوم برد و محكم ميكشيدشون . انگار داشت دونه دونه ميكندشون . دور تا دور اتاق و نگاه انداختم . نبايد ميذاشتم كاري كه ميخواد و بكنه . زير لب كلمات ركيكي ميگفت كه ترجيح دادم بي جواب بذارم و دنبال جسم سفتي بگردم . هيچي جلوي دستم نبود . يكم ديگه نگاهم و گردوندم يكم دورتر چوبي كه عمو رحيم براي دفاع بهم داده بود و ديدم . دستم و كشيدم . ولي فايده نداشت بهش نميرسيد . نفسم و محكم دادم بيرون . وحشت كرده بودم . يعني واقعا آخر و عاقبت من همين بود ؟ خدا فقط واسه همين من و آوردي تو اين دنيات ؟ ديگه از اون دختري كه دقايق اول از خودش دفاع ميكرد خبري نبود . ترسيده بودم . دوباره لرز بدي به تنم افتاد . قطره اشكي از گوشه ي چشمم افتاد پايين . همه ي دكمه هاي مانتوم كنده شده بود . حالا با يه تاپ قرمز رنگ جلوش دراز كشيده بودم .

چشماش خمار شده بود . دستش و از بالا تا پايين رو بدنم ميكشيد . ميخواستم ازش خواهش كنم كه بس كنه ولي صدام در نميومد . فقط اشكام رو صورتم جاري شده بود . سرش و به صورتم نزديك كرد و لباش و روي گردنم گذاشت . كاش يكي ميرسيد . كاش هيراد اينجا بود . قرار بود بياد پس كجاست ؟

نبايد اينجوري ميشد . نبايد ميذاشتم كه اينجوري بشه .

نگاهم دوباره روي چوب كنار اتاق ثابت موند . نبايد خودم و ميباختم . دستاش هنوزم دستام و محكم گرفته بود . سعي كردم دستم و بيشتر بكشم سمت چوب . يالا تو ميتوني .

لرزش دست و پام نميذاشت كارم و درست انجام بدم . لباي پارسا رو روي تنم حس كردم . لبام و از هم باز كردم ولي صدايي ازم در نميومد .

انگار داشت با خودش چيزي رو زمزمه ميكرد . ولي نميفهميدم چي ميگه . همه ي حواسم به اون چوب بود . حس ميكردم پاهام بي حس شده . تنش انقدر سنگين بود كه پاهام درد گرفته بود . ديگه طاقت نداشتم وزنش و تحمل كنم .

دوباره دستم و كشيدم . نوك انگشتام به چوب خورد . همين لمس كوچيك بهم اميد داد دوباره تلاش كردم . تونستم يكم نزديك خودم بكشمش . نگاهم و به پايين دوختم . سرش پايين بود . حس ميكردم دستش به سمت دكمه ي شلوارم رفت . يالا يالا يه ذره ديگه مونده تو ميتوني . زود باش .

با آخرين توانم يكم تنم و كشيدم بالا تر . حس ميكردم از شكم دارم نصف ميشم ولي اهميتي ندادم . دستم به چوب رسيد . يكم سنگين بود ولي با تواني كه تو اون لحظه ازم بعيد بود برداشتمش . هنوزم دستام و محكم رو زمين نگه داشته بود . انتهاي چوب و گرفتم و دستم و شُل كردم . چوب با سرعت پايين اومد و تو سرش خورد . حس كردم يكم گيج شد . انقدر ضربش كاري نبود كه چيزيش بشه . دستاش از دور دستام شل شد و سرش و تو دستش گرفت و بلند گفت آخ . حالا دستام آزاد بود . با تمام تواني كه داشتم بدنش و از روي خودم كنار زدم . سنگين بود ولي من فقط ميخواستم آزاد شم از دستش . خودم و از زيرش بيرون كشيدم . تنم درد ميكرد ولي اهميتي نميدادم . كاملا بدنم آزاد شده بود .

پارسا يه گوشه روي زمين افتاده بود و از درد ناله ميكرد . از جام به سختي بلند شدم و با قدماي لرزون به سمت در رفتم . به يه قدمي در رسيده بودم كه پام و از عقب كشيد . افتادم رو زمين . چند باري با پام محكم كوبيدم رو دستاش . دوباره دستاش از درو پام شل شد . به شدت نفس نفس ميزدم .

حال خودم و نميفهميدم فقط ميخواستم از اونجا فرار كنم . دوباره از جام بلند شدم و بدون اينكه نگاهي به پشت سرم بندازم از در انباري رفتم بيرون . حتي نديدم كه چه لباسي تنمه . سرم و برگردوندم عقب تا ببينم دنبالم مياد يا نه . سرعتمم هر لحظه بيشتر ميشد . انگار با دور شدن از انباري جون تازه اي گرفته بودم .

سرم و برگردوندم قبل از اينكه چيزي ببينم محكم خوردم به يه جسم سفت و افتادم رو زمين .

سرم و برگردوندم قبل از اينكه چيزي ببينم محكم خوردم به يه جسم سفت و افتادم رو زمين .


romangram.com | @romangram_com