#همیشه_یکی_هست_پارت_286

از جام بلند شدم . بايد يه كاري ميكردم . نبايد ميذاشتم بيشتر از اين هيراد ذهنم و به خودش مشغول كنه . نبايد …

لحاف و تشكم و جمع كردم لباسام و كه ديشب با بي حوصلگي روي زمين انداخته بودم و برداشتم و به جالباسي آويزون كردم . توي اتاق به اون كوچيكي چه كاري ميتونست سرگرمم كنه ؟

نگاهم به جارو دستي كه گوشه ي اتاق بود افتاد . برداشتمش . بد فكري نبود ميتونستم اينجوري چند ساعتي از خودم كار بكشم تا وقتي كه بيهوش بشم از خستگي .

مشغول جارو زدن بودم ولي توي اون حالتم بازم فكرم مدام پرواز ميكرد . با اين اوصاف اصلا كار درستي نبود كه برم خونشون . اونوقت يه حركتي ميكردم و مريم جون ميگفت دختره ي بي كس و كار اومده پسر من و تور كنه . نه اصلا عاقلانه نبود . امروز كه اومد اينجا بايد همين و بهش بگم .

واي امروز مياد اينجا . صاف وايسادم و دست از جارو كشيدن برداشتم . حالا چي بايد بپوشم جلوش ؟ جارو رو انداختم رو زمين و به سمت لباسام رفتم . همين كه خواستم زير و روشون كنم يهو دستم از حركت وايساد . ” هيچ معلومه داري چيكار ميكني ؟ ميخواي دوباره واسه اون خوشگل كني ؟ مگه ديگه واست مهمه كه در موردت چه فكري كنه ؟ ميخواي هم زندگي خودت و هم اونو تباه كني ؟ ” دستم و از روي لباسام كشيدم . با حسرت نگاهي بهشون انداختم و با قدماي آهسته به سمت جارو رفتم . از روي زمين برداشتمش و اين بار كم جون تر از قبل شروع به تميز كاري كردم . گه گاه نگاهم روي لباسام ثايت ميموند . حس ميكردم صدام ميزنن ! عجب توهمي !

حداقل كار كردن باعث شد درد سرم يادم بره و كم كم خوب بشه .

حدوداي ساعت 1 بود كه دست از كار كشيدم . بدجور دلم از گرسنگي مالش ميرفت . دريغ از يه دونه تخم مرغ . بيخيال بطري آب و از تو يخچال در آوردم و يه نفس سر كشيدم . حوصله ي نيمرو درست كردنم نداشتم . دوباره سر جام نشستم . كسي تا حالا با ناهار نخوردن نمرده بود !

تنم خسته شده بود ولي ذهنم هنوزم مثل ساعت كار ميكرد . دقيقا از هر چي كه فراري بودم بدتر يادم مي آورد .

گوشيم و برداشتم و شماره ي سها رو گرفتم . بايد بهش اين جريانات و ميگفتم وگرنه خفه ميشدم !

بالاخره با سومين بوق جواب داد . صداش نسبتا خواب آلود بود گفت :

- بله؟

- خواب بودي ؟

- بر خر مگس معركه لعنت . تو ظهرا براي نيم ساعتم كپه ي مرگت و نميذاري ؟

خندم گرفت گفتم :

- نه صبح زياد خوابيدم .

- اي خواب به خواب بري راحت شم از دستت .

- از وقتي ازدواج كردي غر غرو شديا .

- تازه شدم عين خودت . حالا امرتون ؟

- الان پيش فريدي ؟

- با اجازتون كنارم خوابيده .

دلم نميخواست فريد چيزي بفهمه براي همين گفتم :

- ميشه بري يه جاي ديگه حرف بزني ؟ نميخوام فريد چيزي بفهمه .

- بابا فريد خوابه . بگو .

- سها خواهش .


romangram.com | @romangram_com