#همیشه_یکی_هست_پارت_285

صبح با سر درد از خواب بيدار شدم . با چشماي نيمه بسته و نيمه باز توي وسايلم دنبال قرص سر درد ميگشتم . ديگه توي اين گير و دار اين سر درده چي ميگفت ؟!

از شب تا صبح مدام حرفاي هيراد توي سرم چرخ ميخورد . هر چي بهش فكر ميكردم كمتر نتيجه ميگرفتم . از يه طرف بي خونه بودن و از طرف ديگه هم پيشنهاد هيراد عين خوره افتاده بود به جونم !

آخه من به چه حسابي ميرفتم خونشون ميموندم ؟ پول اجاره كه قرار نبود بدم . مجبور بودم اونجا مفت بخورم و مفت بگردم . اصلا منطقي بود ؟

آخه مگه ميشه مريم جون قبول كنه ؟ اصلا چجوري هيراد روش شده همچين پيشنهادي رو به مريم جون بده ؟

هر جوري با خودم حساب ميكردم ميديدم نميتونم درخواستش و قبول كنم . چاره ي ديگه اي هم نداشتم ولي خوب نميتونستمم اونجا برم .

بالاخره يه مسكن پيدا كردم و خوردم . دوباره سر جام دراز كشيدم و چشمام و بستم . كي از فردا خبر داشت ؟ هر چي كه بيشتر ميگذشت بيشتر به اين نتيجه ميرسيدم كه بايد سريع تر درسم و بخونم تا بتونم يه زندگي خوب براي خودم بسازم . چقدر الكي اين همه زمان و از دست دادم . چرا با زندگي خودم اين كار و كرده بودم ؟

توي ذهنم برگشتم به عقب . ديگه با اقدس بحث نكردم . روسري سرم كردم و شبا زود رفتم خونه . دور مهدي رو هم خط كشيدم . رفتم سر يه كار آبرومند و درسم خوندم . نفس عميقي كشيدم . واقعا اگه اين كارا رو ميكردم الان اينجا توي اين انباري نبودم . الان هيراد و نميشناختم و سها دوستم نبود .

اين روزا فكر و ذهنم شده بود هيراد . قيافش ، رفتارش ، حرفاش . حس ميكردم يه مرگيم داره ميشه . وقتي ميديدمش ضربان قلبم تند ميشد . صورتم داغ ميشد و دلم ميخواست همش حرف بزنه . يا وقتي كه حواسش بهم نبود دوست داشتم دستم و بزنم زير چونم و ساعت ها بهش خيره بشم .

داشتم با خودم چيكار ميكردم . اين چه حسي بود ديگه ؟

يه جورايي حس كرده بودم كه احساسم شبيه زماني شده بود كه سها فريد و اون اوايل كه مشغول به كار شده بود ميديد . وقتي كه با نگاهش همه ي حركات فريد و ميپاييد و من تعجب ميكردم كه چرا اينجوريه . وقتي كه از هر بار حرف زدن بيشتر از 100 بار به بهانه هاي مختلف اسم فريد و ميبرد . وقتي كه دير ميكرد كلافه ميشد . وقتي كه محلش نميذاشت ديوونه ميشد و وقتي كه بهش توجه ميكرد گونه هاش از خجالت سرخ ميشد .

واقعا منم همچين كارايي رو در مقابل هيراد انجام ميدادم ؟ كارام و تو ذهنم مرور كردم . واقعا منم از اين كارا ميكردم ! نكنه …

توي جام نيم خيز شدم . دلم ميخواست بخندم . امكان نداشت . اين حس فقط مال سها بود . من فرق دارم . من فقط ميخوام هيراد باهام مهربون باشه . همين و بس .

دوباره سر جام دراز كشيدم . دستام و زير سرم گذاشتم و به سقف نگاه انداختم .

” كي و داري گول ميزني ؟ خودتم خوب ميدوني كه كارات چقدر تابلوئه . خودت ميدوني كه احساسات درست مثل احساسات سها به فريده . “

آب دهنم و با ترس قورت دادم . زمزمه وار گفتم :

- دهنت و ببند . ميدوني اون كيه ؟ ميدوني من كيم ؟ اجازه نداري حتي به زبون بياريش …

صداي توي مغزم دوباره فعاليتش و از سر گرفته بود . ” بدبخت داري از چي فرار ميكني ؟ ديگه الان وقت فراره ؟ اصلا مگه ميتوني از زيرش در بري ؟ خيلي وقت پيش بايد بهش فكر ميكردي . نه الان . “

سرم و به طرفين تكون دادم شايد اينجوري ميتونستم اين صداي مسخره رو خفه كنم . اشكي از گوشه ي چشمم افتاد پايين . دوباره زمزمه وار با خودم گفتم :

- تو يه آدم بدبختي كه عشقتم يه جور فلاكته . تورو چه به آدماي رده بالا ؟ تو بايد توي همون كوچه پس كوچه هاي پايين شهر بميري . اينجا داري چيكار ميكني ؟

غلتي زدم و سرم و توي بالشم فرو كردم . نميخواستم قبول كنم . خيلي وقت بود كه به احساسم شك كرده بودم . ولي امروز توي اين اتاقك كوچيك اعتراف كردنش به خودم خيلي سخت تر از اون چيزي بود كه فكرش و ميكردم .

كاش منم با مامانم ميمردم . با پريچهري كه فقط اسمش به عنوان مادر همراهمه وگرنه هيچ وقت نموند تا ببينه بچه ي كوچيكش چجوري بزرگ ميشه . كاش بابام يكم مسئوليت پذير تر بود . كاش اگه مادر نداشتم به جاش اون برام پدري ميكرد . ولي چي داشتم توي زندگيم ؟ چند تا دوست . كه معلوم نبود تا آخر باهام ميموندن يا نه .

آخه چرا هيراد ؟! مگه هميشه نميگفتم برج زهر ماره ؟ اصلا مگه اين آدم با اون همه رفتاراي ضد و نقيض چي داشت ؟

پوفي كردم و كلافه به خودم اعتراف كردم . ” همين رفتاراي ضد و نقيضش بود كه جذابش ميكرد . همون سردي و سختي رفتارش . همين خود ساختگيش … “

يه لحظه ته دلم خالي شد . داشتم بدتر به اين احساساتم دامن ميزدم .


romangram.com | @romangram_com